جوانان و مسائل مذهبی

جوانان و مسائل مذهبی ریشه و اساس دین و مذهب چیست ؟ آیا مذهب و گرایش های مذهبی و اعتقاد به مبدا هستی , ریشه در روان و فطرت آدمی دارد یا عوامل خارجی باعث گرایش به ایمان مذهبی شده است ؟ یکی از مسائل جوانان که مناسب است بررسی شود, ارتباط جوانان با مذهب است . با توجه به این که بعضی جوانان به اسلام و مسائل مـذهبی , چندان تمایل نشان نمی دهند و گاه تصورهای غلطی از مذهب در ذهنشان نقش بسته است , لازم است در این بخش به سه موضوع بپردازیم . قطعا روشن شدن این سه موضوع , می تواند بـر بـصـیـرت جـوانان و آگاهی آنان به مسائل مذهبی و امور ماورای طبیعی و دستورهای الهی بـیـفـزایـد . موضوع اول : ریشه و اساس دین و مذهب چیست ؟ آیا مذهب و گرایش های مذهبی و اعتقاد به مبدا هستی , ریشه در روان و فطرت آدمی دارد یا عوامل خارجی باعث گرایش به ایمان مذهبی شده است ؟ مـوضـوع دوم : نـقش دین در زندگی ظاهری و باطنی انسان چیست ؟ آیا گرایش به دین , آثار و فوایدی به دنبال دارد و آیا دین , یک سرمایه است ؟ موضوع سوم : علل دوری عده ای از جوانان از مذهب و ارزش های مذهبی چیست ؟ و اینک این سه موضوع را مورد بررسی قرار می دهیم : ● ریشه و اساس مذهب آیـا دیـن , نـاشی از فطرت انسان است , به گونه ای که بی دینی , یک نوع حرکت بر خلاف فطرت بـاشد یا عواملی خارجی باعث شده که ما به سوی دین , مبدا هستی و ایمان مذهبی , گرایش پیدا کـنـیـم . گـرچه در این مختصر نمی توانیم به طور گسترده وارد این بحث شویم , اما همین قدر مسلم است که امروز روان شناسان ثابت کرده اند که حس دینی و گرایش به امور مذهبی در ذات و فطرت بشر در همه تاریخ بوده است . امـروز روان شـنـاسان چهار بعد را از ابعاد فطری بشر می شناسند: ▪ بعد اول : حس زیباگرایی , ▪ بعد دوم :حـس عـلـم گـرایـی , ▪ بـعد سوم : حس خیرگرایی , ▪ بعد چهارم :حس خداگرایی . آنها به اثبات رسـانـده اند که گرایش به خدا و امور مذهبی در ذات و سرشت همه آدمیان هست و حس دینی , یـک نـیـاز روحی است که از نهاد بشر سرچشمه می گیرد, از این رو آنانی که فاقد ایمان مذهبی هستند, درخود احساس گم شده ای می کنند که هیچ چیز نمی تواند جایگزین آن شود . ویلیام جیمز می گوید: مـن بـه خـوبـی مـی پـذیـرم که سرچشمه زندگی مذهبی , دل است و قبول دارم که فرمول ها و دستورالعمل های فلسفی , مانند مطلب ترجمه شده ای است که اصل آن به زبان دیگری است . کارل گوستاویانگ چنین می نگارد: طبیعت آدمی , طوری ساخته شده است که خود به خود به خدا به طور دینامیک در خود احساس عـطـش و پـرستش می کند, از این رو اگر به توحید هدایت نشود, در برابر معبودهای کاذب , سر تعظیم فرود می آورد تا آن عطش درونی خود را سیراب کند. کوونتام می گوید: هـم اکنون یک جریان فکری وجود دارد که روز به روز متفکران بیشتری از مکتب های مختلف را در زمـیـنـه مـذهـب مـعتقد می سازد که حس مذهبی , یکی از عناصر ثابت و طبیعی روح انسان است . ایـن مـطـلب که حس مذهبی در فطرت و نهاد انسان است , هم از نظر فلسفی ثابت شده و هم از نـظر علم روان شناسی و هم در علوم دیگر, پس اساس مذهب و ایمان مذهبی , دل و فطرت است و فاصله گرفتن از فطرت , فاصله گرفتن از کمال , سعادت و هدایت الهی است . کسانی راه صحیح می روند که در مسیر فطرت باشند . ●. نقش ایمان مذهبی در زندگی موضوع دوم , آثار و نقش ایمان مذهبی در زندگی فردی و اجتماعی و در تکامل انسان است . قطعا ایـمـان مـذهـبی که ریشه در فطرت آدمی دارد, می تواند آثار مفید و منحصر به فردی هم داشته باشد که عبارتند از: الف) اشباع حس کمال گرایی یـکـی از ویـژگی های اصیل آدمی که او را از حیوان جدا می سازد, حس کمال طلبی است . انسان دارای حـس کمال گرایی است و طالب چیزی است که رنگ کمال داشته باشد . آدمی گرایش به عـلم و معرفت , جمال و زیبایی , خیر و مصلحت , وارستگی و شرافت , مردانگی و عزت داد, چرا که هـمـه ایـنـها کمال است . انسان هر چیزی را که طلب می کند به صورت کامل آن می جوید, یعنی فـطـرتـش گـرایـش بـه کمال مطلق دارد نه نقص و محدودیت . از آن طرف هم امور دنیوی به گـونـه ای هـسـتند که نمی توانند حس کمال گرایی او را اشباع کنند, زیرا همگی ناقص , متغیر, محدود, نسبی و فانی هستند . پس کمال مطلق که انسان جویای آن است . ذات اقدس الهی است و تـنها با بینش مذهبی و ایمان به خداست که بشر می تواند به سوی کمال مطلق حرکت کند و این غـریـزه اصیل خویش را اشباع نماید . بدون ایمان مذهبی , انسان سردرگم است و نمی تواند پاسخ قـانـع کـنـنـده ای بـه غریزه کمال طلبی خویش دهد . این است که می گوییم : یکی از آثار ایمان مذهبی , اشباع حس کمال گرایی است . ب) گرایش به ارزشهای اخلاقی از اموری که تمام انسان ها برای آن , ارزش قائلند و مورد ستایش قرار می دهند, ارزش های اخلاقی , مانند عزت نفس , شرافت , راستی , ایثار, انصاف , احساس همدردی ,خدمت به همنوع و غیره است . بدون شک , این کارها همگی جزء کارهای انسانی و فوق حیوانی است , ارزش هایی است که در تمام مـکـاتـب , مـورد تقدیس قرار می گیرند و حتی آنان که فاقد این صفات و ارزش ها هستند, به آن تـظـاهـر مـی کـنند و بسیاری از افراد برای رسیدن به مقاصد خویش , خود را به آنها متصف جلوه مـی دهـنـد . تـمـام انـسان ها خواستار جامعه ای هستند که این ارزش ها در حد اعلای آن در افراد متحقق باشد . امـا بـایـد اعتراف کرد که تنها با داشتن ایمان مذهبی است که این امور به طور طبیعی در انسان متحقق می شود . شـایـد عده ای بخواهند با وجود داشتن افکار مادی , از ره تلقین و عادت , خود را در مسیر کارهای اخـلاقـی قـرار دهـنـد, امـا ایـن کار, چون که ریشه طبیعی ندارد موقت و گذراست , زیرا لازمه جـهـان بـیـنـی مـادی , سـودجـویـی , مـنـفعت طلبی , وقت را غنیمت شمردن است , نه ایثار و از خـودگـذشـتگی و محرومیت برای حفظ ارزش ها و سایر امور اخلاقی . اما کسی که ایمان مذهبی دارد و مـعـتقد به خداوند حی و حاضر است و باور دارد که انسان از شرافت ذاتی برخوردار است و مـعـتـقـد است که انجام دادن تمام کارهای اخلاقی که گاه با محرومیت مادی همراه است , نزد خـداونـد پاداش دارد, قطعا به سوی کارهای اخلاقی رو می آورد و همین ایمان اوست که پشتوانه مـحـکـم کارهای اخلاقی او می شود, به عبارت دیگر, ارزش های اخلاقی , میوه ای است که تنها از درخـت تـوحید, ایمان و خدا گرایی بیرون می آید نه از درخت خشکیده و بی ریشه مادی گری و خود پرستی . قرآن کریم این اصل را با یک مثال زیبا بیان می کند و می فرماید: ضرب اللّه مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب اللّه الامثال للناس لعلهم یتذکرون و مثل کلمة خبیثة کشجرة خبیثة آجتثت من فوق الارض ما لها من قرار, خداوند, سخن پاک (عقیده صحیح ) را به درختی پاک مثل می زند که ریشه اش در زمین محکم جا گرفته و شاخه اش سر به آسمان کشیده است . همه وقت میوه می دهد به اذن پروردگار . خداوند برای مردم مثل ها می آورد, باشد که تنبه پیدا کنند و مثل سخن ناپاک (عقیده باطل ) مثل درخت بدی است که ریشه اش از زمین جدا شده و قرار و ثباتی ندارد . ویل دورانت می گوید: حفظ ارزش هاست . بدون ضمانت مذهبی , اخلاق فقط (ث تپ اببتب ) دیـن بـه قول هفدینک حسابگری است , حس تکلیف از میان می رود. لکنت دونوئی می گوید: مـادامـی کـه رفـتـار هـر فـرد, نشانه تکامل عمیق درونی نباشد, عملیات او یک رشته تحدیدات مصنوعی قراردادی و موقت خواهد بود که با اول بهانه ای به باد خواهد رفت . اگر قواعد اخلاقی به طـور دلـخـواه تـحـمیل شود, هر قدر هم که ارزش عملی داشته باشد, هیچ وقت موفقانه بر ضد جنبش های حیوانی جدال نخواهد نمود. پ ) برخورداری از لذت های معنوی کـسـانـی کـه مراحلی از ایمان مذهبی را طی کرده باشند, در خود شادی و نورانیت احساس می کـنـند و از لذت هایی غیر مادی برخوردار می شوند, زیرا ایمان مذهبی باعث می شود که انسان از روشن دلی خاصی برخوردار گردد, جهان و زندگی را هدفدار ببیند, به همه چیز عشق بورزد, با خـدای خـویـش انـس بـگـیـرد و در نتیجه از لذتی عالی که فوق لذت های زودگذر مادی است بهره مند گردد, لذت هایی که هم دایمی است و هم تکمیل کننده روح . آنـهـایـی که به راحتی و آسانی , خود را از غرق شدن در لذات مادی دور نگه می دارند, از این نوع لـذت هـا بـهـره ای برده اند, وگرنه تا انسان از لذتی عالی تر بهره ای نداشته باشد, هیچ گاه حاضر نـیـسـت بی جهت خود را از لذت های مادی محروم سازد . کسانی که ایمان مذهبی دارند, این نوع لذت ها را به مراتب ایمانشان درک می کنند . آنهایی که با مبدا هستی ارتباط دارند و به عبادت وی مـشغولند و برای رضای او به خلق خدمت می کنند و سراسر وجودشان عشق و محبت الهی است , بـه خوبی از این نوع لذت ها بهره مندند, برخلاف کسانی که فاقد ایمان مذهبی هستند . پس از آثار مثبت ایمان مذهبی , برخورداری از لذت های معنوی است . ت) هدفدار کردن حیات از جـمـلـه آثار ایمان مذهبی , معنا دادن به حیات است . ایمان مذهبی به زندگی انسان نور هدف می دهد و او را از ظلمت پوچی می رهاند . انسان هایی که فاقد ایمان مذهبی هستند, زندگی را یک خـیـال و یـک بـازیچه می دانند, نه مبدا آن را می شناسند و نه برای آن , هدف و انتها قائلند, مانند کـتـابـی که نه اول دارد و نه آخر, زحمات خود را بر باد رفته می دانند, کور و بی هدف حرکت می کـنـند, مانند رهروی می مانند که نمی دانند از کجا حرکت کرده , برای چه حرکت کرده و به کجا می خواهد برود . اما شخصی که دارای ایمان مذهبی است , زندگی را در این جهان هستی هدفدار می داند و هدف را هم تقرب به وجود مطلق و مبدا همه کمالات می داند, او زندگی موقت دنیا را مقدمه حیات جاوید و همیشگی می شمارد, به کارهای خویش و نتیجه آن امیدوار است , زیرا همه را در آینده خواهد دید و به پاداش بی نهایت آن خواهد رسید, این است که می گوییم , یکی از نتایج ایمان به خدا و جهان بینی مذهبی , هدفدار کردن زندگی است . جان بی کایزل می گوید: بـی ایـمانی به خصوص از این لحاظ رنج آور است که دنیا و هر چه را که در اوست در نظر ما لغو و بـیـهوده و ناپایدار جلوه می دهد, در صورتی که صاحب ایمان در آفرینش و در زندگی , منظور و مقصودی می بیند, گرچه نتواند آن را به دیگری ثابت کند. ث) جلوگیری از جرایم و مفاسد یـکـی از آثـار ایـمـان مـذهـبی , جلوگیری از جرایم , مفاسد,حق کشی ها, ظلم و تبه کاری هاست . کـشورهایی که خود را غرقه فساد و تباهی دیده اند و قصد مبارزه با مفاسد را بی آن که عوامل آن را دریـابـنـد, دارند باید بدانند مبارزه با معلول , بدون مبارزه با علت امکان پذیر نیست . بینش مادی داشتن , علتی است که معلول آن ,جامعه ناسالم است , همان گونه که ایمان مذهبی , علتی است که مـعلول آن جامعه سالم است . اگر در جامعه ای ایمان مذهبی حاکم شد, خود به خود, تمام مقاصد از بـین می رود . ایمان مذهبی از جهات مختلفی می تواند جلو جرایم , مفاسد و تبه کاری ها را بگیرد که بعضی از آن جهات در ذیل ذکر می شود: ۱) کـسـی کـه ایـمـان مذهبی دارد, خود را در محضر الهی می بیند و عقیده دارد که تمام اعمال خلافش محاسبه می شود و به کیفر اعمال شرش , در این دنیا یا جهان دیگر خواهد رسید, لذا سعی می کند که نزدیک مفاسد نگردد . ۲) بـراثـر عـبـودیـت الـهـی , به انسان حالتی دست می دهد که او را بر هواهای نفسانی و تمایلات شیطانی مسلط می کند و جلو طغیان غرایز را, که ریشه تبه کاری هاست , می گیرد . ۳) انسانی که دارای ایمان مذهبی است , کمال خود را در تقرب به خدا می داند, لذا مرتکب مفاسد که سد محکمی در راه رسیدن به قرب الهی است نمی گردد . ۴) ایـمـان مـذهـبـی به انسان , عزت و ارزش و شرافت می بخشد . شخص مومن , هیچ گاه تسلیم مفاسد, که چیزی جز ذلت نفس و اسارت در دام شیطان نیست , نمی شود . از آنـچـه گـفته شد, معلوم گشت ایمان مذهبی , نقش پیشگیری قوی نسبت به جرایم و مفاسد دارد, لـذا کـسـانی که می خواهند در مسیر فساد و جاده انحرافات روانی , اجتماعی و خانوادگی قرار نگیرند, باید در تقویت ایمان مذهبی خود سعی کنند . امروز اگر با عینک واقع بینی , نگاهی به دنـیـای غرب کنیم , متوجه می شویم که نبودن ایمان مذهبی و خلا معنوی در افراد, مخصوصا در نـسـل جـوان , بـاعـث بسیاری از ناروایی ها شده و جامعه بشری را به انواع آلودگی اخلاقی دچار نـمـوده اسـت . امـروزه براثر نبودن ایمان مذهبی در جوامع , خودسری ها, بی عفتی ها, سرقت ها و دزدی هـا, ابـتلا به اعتیادهای خطرناک , روابط نامشروع جنسی , آلوده شدن به فحشا و منکرات و قانون شکنی ها روز به روز, رو به افزایش است . بسیاری از جوانان براثر ارتکاب این مفاسد, زندگی خود را تباه ,خانواده خود را نگران و جامعه خویش را دچار دردسر و مشکلات فراوان کرده اند, آمار دقیق جرایم و مفاسد, گواه این مطلب است . ج ) آرامش روانی از خـواسته های فطری هر انسانی , دست یابی به آرامش خاطر است . همه انسان ها مایلند از دریای خـطـرناک اضطراب به ساحل آرامش ره یابند, اما باید توجه داشت تنها درختی که می تواند میوه آرامش خاطر به بشر عرضه کند, شجره طیبه ایمان مذهبی است . بـدون تـردیـد, مـهـمترین عامل آرامش روانی برای آدمی , دین و مذهب و ایمان به خداست , زیرا نـاآرامـی یـا برای از دست دادن امور دنیوی است که ایمان مذهبی به ما می فهماند که همه چیز دست خداست و آنچه که خداوند پیش می آورد به مصلحت انسان است , یا ناآرامی به سبب ترس از مرگ و فنا و از دست دادن آینده است , که ایمان مذهبی مرگ را نیستی و فنا نمی داند, بلکه آن را آغـاز حـیات جاوید و ابدی که سراسر سرور است می داند, یا ناآرامی ناشی از شکست ظاهری است کـه در بـیـنش مذهبی شکست معنا ندارد . زیرا مهم , انجام دادن ماموریت الهی است , نه توجه به نـتـیـجـه ظاهری و فوری کار, یا ناراحتی و اضطراب , به علت شکنجه وجدان اخلاقی است که با ارتکاب جرایم بزرگ صورت می گیرد, که ایمان مذهبی مانع از سقوط در پرتگاه جرایم و گناهان است . پـس مـنـشـا نـاآرامی , اموری است که از فقدان ایمان مذهبی حاصل می شود, لذا با وجود ایمان مذهبی , انسان به آرامش واقعی در حد کمال آن می رسد: الا بذکر اللّه تطمئن القلوب , آگاه باشید, تنها با یاد خدا, دلها آرام می گیرد . الکسیس کارل می گوید: فـقط مذهب , راه حل کاملی برای مساله بشری پیشنهاد کرده و در طی قرون متوالی , کنجکاوی اضـطراب آلودی را که مردم نسبت به سرنوشت خود داشته اند, تسکین داده است . الهام مذهبی و توجه به خداوند و ایمان موجد یقین و آرامش می شود. جان بی کایزل می نگارد: کـسـی کـه مذهب ندارد, غریقی است که مدام در دریای شک و تردید و بی تکلیفی دست و پا می زنـد, خـوب را از بـد و مـفید را از مضر و راست را از دروغ نمی تواند جدا کند, هر روز و هر ساعت عقیده ای دارد و با خود و با طبیعت و یا اهل دنیا پیوسته در جدال و کشمکش است . از آنـچه تا کنون در باره ایمان مذهبی و نقش آن در زندگی فردی و اجتماعی گفتیم , به خوبی روشـن مـی گـردد کـه ایـمان مذهبی , سرمایه انسان است و آدمی نمی تواند بدون داشتن ایمان مـذهـبـی , یـک زندگی سالم داشته باشد . از دست دادن ایمان مذهبی , از دست دادن سرمایه ای بزرگ است , یعنی همان گونه که ثروت , علم , فرزند صالح , دوست سالم , یک سرمایه است , داشتن ایـمـان مـذهبی هم یک سرمایه است , بلکه مهمترین سرمایه هاست , زیرا هیچ چیز نمی تواند جای ایمان مذهبی را بگیرد . از ایـن رو بـر نسل جوان است روز به روز بر تقویت ایمان مذهبی و بینش مکتبی خویش بیفزاید تا بتواند با سرمایه ایمان , هم مراحل کمال معنوی را طی کند و هم به جامعه خویش خدمت نماید . ● علل دوری جوانان از مذهب موضوع سوم که مناسب است در این بخش به آن بپردازیم , عوامل فاصله گرفتن عده ای از جوانان از مذهب و ارزش های مذهبی است . بـا وجـود نـهادینگی فطرت مذهبی و دست ناخورده بودن آن و اهمیتش در زندگانی جوان , باز مـی بینیم جوانانی که از مذهب ناخشنودند و تصور نادرست از مذهب و مسائل دینی دارند . روشن اسـت کـه چـنـیـن تـصوری , ریشه در فطرت آنان ندارد, بلکه عوامل خارجی باعث دوری آنان از مذهب شده که بعضی از آن عوامل در ذیل ذکر می شود: الف) وجود خرافات به نام دین بـعـضـی مـواقـع از عده ای افراد مذهبی , که فاقد بصیرت در مسائل دینی هستند, کارهایی دیده می شود که ریشه مذهبی ندارد, اما آنها آن را از مذهب می دانند و کسی را که منکر آن باشد فردی ضـد مـذهب می شمارند, برای مثال : برای رواگشتن حاجت خود به درخت متوسل می شوند و به آن , پـارچـه یـا نـخ مـی بندند, اگر کسی حین انجام دادن کاری عطسه ای کرد از کار مورد نظر, اجـتناب می کنند . برای شفای مریض خود به رمال متوسل می شوند و برای مصون ماندن از چشم زخـم , اسـفـنـد دود می کنند, فلان زمان یا فلان مکان را نحس می دانند, برای اطلاع از حوادث آینده به فال و فالگیر متوسل می شوند و شبیه این کارها, که نه ریشه عقلی و علمی دارد و نه ریشه آسمانی و مذهبی , نه آیه ای دستور چنین کارهایی را به ما داده و نه روایتی آن را تایید کرده است . ب) جهل و نا آگاهی مذهب و مسائل مذهبی , از جمله عوامل دوری جوانان از مذهب است . بسیاری جوانان در زمینه مذهب , اطلاعاتی در حد صفردارند . آنان نه در زمینه جهان بینی مذهبی و عقاید دینی اطلاع دارند و نه در زمینه ایدئولوژی و باید و نبایدهای مذهبی مطالعه دارند و نه در زمینه تاریخ دین و نقش آن و شخصیت های برجسته دینی . بعضی از آنها که اهل تحصیل هستند, فقط در زمـینه دروس تحصیلی خود آگاهی دارند, لذا برای همین ناآگاهی , اغلب تصور خوبی از مذهب نـدارنـد و در نـتیجه به آن , تمایل نشان نمی دهند, حال آن که اگر در باره مسائل مذهبی اطلاع داشـته باشند و به معارف آسمانی , آگاهی نسبی هم داشته باشند, جذب آن می شدند و هیچ گاه آن را از دسـت نـمـی دادنـد و در می یافتند که گل های زیبای صفا, صمیمیت , محبت , یکرنگی و پـاکی که مطلوب هر انسانی است , تنها در گلستان مذهب سبز می شود و با داشتن ایمان به روح خود زیبایی می بخشند و بر زیبایی های معقول زندگی می افزایند . پ) عملکرد غلط افراد مذهبی بـعـضـی از مـواقـع , عده ای جوانان به سبب عملکرد ناشیانه بعضی افراد مذهبی از اساس و اصل مـذهـب زده می شوند و کار فلان شخص مذهبی را به حساب خود مذهب می گذارند و از دین و تمام انسان های مذهبی , تنفر پیدا می کنند, مثلا شخصی قصد امر به معروف یا نهی از منکر دارد, اما به روش آن آگاه نیست و با تندی دست به چنین کاری می زند, یا فلان شخص مذهبی رعایت بهداشت و آراستگی ظاهر نمی کند و با چهره ای ژولیده در جامعه حاضر می شود یا پدری در امور مـذهـبی , مانند نماز و غیره بر فرزندش بسیار سخت می گیرد . و گاه او را به کارهای غیر واجب وامـی دارد . قـطـعا برخوردهای این چنانی می تواند زمینه یا عامل گریز جوانان از مذهب و ایمان مذهبی شود . امـا نـکـته ای که جوانان باید به آن توجه داشته باشند, این است که برخورد ناشایست بعضی افراد نباید موجب بدبینی آنان به مذهب شود, زیرا در مقابل هستند افراد مذهبی فراوانی که روش های بسیار خوب و صحیح در برخورد با دیگران دارند و آن چنان برخورد جذاب دارند که حتی اشخاص غـیـر مـذهـبـی هـم شیفته رفتار و برخورد آنها هستند . این منطقی و معقول نیست که به سبب عـمـلـکرد نامناسب بعضی از مدعیان مذهب , از مذهب منزجر شویم , همان گونه که اگر مامور بهداشت , به نام بهداشت , کار خطایی کرد, نباید از اصل بهداشت متنفر شویم . از این رو جوان باید رفتار افراد به ظاهر مذهبی را معیاری برای دین قرار ندهد, بلکه در هر حال , گفتار و کردار ائمه و بزرگان دین را رهنمون خود در زندگانی قرار دهد . ت) تگرچه در واقع , تضادی بین مذهب و تجدد نیست , اما بسیاری جوانان تصور می کنند که بین این دو تـضـاد هـسـت , لـذا خود را بر سر دو راهی مذهب و تجدد می دانند و در نتیجه تجدد را, که با طبعشان سازگارتر است , برمی گزینند و از مذهب کناره می گیرند. آنـان چـنـین می اندیشند که از دنیا و آخرت , مذهب و تجدد, دین و پیشرفت , یکی را باید انتخاب کرد . بدیهی است چنین برداشت غلطی , ناشی از نداشتن شناختی واقعی از دین و تجدد و مذهب اسـت . یـعـنی کسانی که چنین تفکری دارند, نه تصورشان از دین صحیح است و نه از نوخواهی و پیشرفت , آنان می اندیشند لازمه دینداری , پشت پا زدن به هر چیزی است که رنگ نو داشته باشد و لازمـه تـجـدد و پـیـشرفت روی آوردن به هر چیز نوینی است گرچه امری ضد ارزش باشد, به عـبـارت دیـگـر, چـنین تصور می کنند که مذهب مساوی است با هر چه که کهنه و سنتی است و پـیـشـرفـت , مـسـاوی است با هر چه که مطلقا رنگ تجدد و نو به خود گرفته باشد, حال آن که مـی دانـیم هیچ گاه دین , مخصوصا دین اسلام به ما دستور نداده که با تجدد و نوگرایی مخالف بـاشیم , هیچ آیه و روایتی و عملکرد هیچ یک از پیشوایان مذهبی , چنین ادعایی را ثابت نمی کند. البته دین هر چیز نو را به نام پیشرفت نمی پذیرد, بلکه نوها را دو قسم می کند: یـک قـسـم , آنهایی که با اصول انسانی و گرایش های معنوی انسان مغایرت دارد و موجب سقوط آدمـی اسـت , مـانـند بی عفتی , عریان ظاهر شدن , روابط نامشروع , خوش گذرانی افراطی وب که مـتـاسـفـانـه امـروز نـام پیشرفت و تجدد به خود گرفته و قسم دیگر, آنهایی هستند که به بهتر زندگی کردن آدمی کمک می کند و هیچ گونه مفسده ای هم ندارد, بلکه خود, مقدمه کمالات واقعی انسان است , مانند انواع وسایط نقلیه , وسایط ارتباط جمعی , پیشرفت های صنعتی , تکنیک و غیره . پس باید بین چیزهای نوینی که جز اسارت و فساد انسان ,حاصلی ندارد با چیزهایی که واقعا موجب آسایش و پیشرفت فردی و اجتماعی است تفکیک قائل شد . دین مخالف تجدد به معنای اول بوده و هست , اما مخالف تجدد به معنای دوم نبوده و نیست . کسانی که با مذهب , مخالف هستند و قصد به انحراف کشاندن جوانان را دارند, سعی می کنند نام امـوری مـانـنـد تقلید از غرب , فساد اخلاق , بی حجابی و سکس , لاابالیگری , آزادی افراطی وب را تـجـدد و پـیـشـرفـت بـگذارند و تعلیمات مذهبی را هم که مخالف این گونه امور است , مخالف پیشرفت وانمود کنند و در نتیجه , هم جوانان را از مذهب دور نمایند و هم به نام پیشرفت , آنان را به وادی انحطاط بکشانند و این یکی از برنامه های سوداگران فساد و شیفتگان فرهنگ غرب بوده و هـسـت , لـذا جـوانـان باید مواظب باشند اموری که موجب فسادشان هست , از اموری که عامل پـیـشـرفـت واقـعیشان است تفکیک کنند و هرنوی را به نام پیشرفت نپذیرند, بلکه ضمن حفظ و تقویت روحیه نوگرایی و قدم گذاشتن در وادی پیشرفت , مواظب باشند که دشمنان سعی دارند ضد ارزش ها را در قالب تجدد به خورد آنان دهند, حال آن که هیچ رابطه ای بین پیشرفت و تجدد, بـا فساد و بی بندوباری و غرب گرایی نیست , جامعه ای می تواند در اوج پیشرفت صنعتی باشد, و در هـمـان حـال هـم صددرصد, پای بند اصول انسانی و ارزش های معنوی باشد . پس هیچ گونه تضادی بین مذهب و پیشرفت واقعی نیست . ث) تبلیغات سوء مخالفان مذهب قطعا جوانان که دارای فطرتی سالم و شیفته زیبایی های معنوی هستند, شدیدا به معنویات و امور مـذهـبـی عـلاقـه و گـرایش دارند, اما گاهی تبلیغات سوء مخالفان دین و کسانی که مذهب را نشناخته اند یا آن را سد راه مقاصد ناصواب خود می دانند, باعث می شود که نسل جوان از مذهب فـاصـلـه گـیـرد . آنان برای نیل به اهداف خویش یا برای ترویج افکار خود, سعی می کنند تصویر غـلطی از مذهب در ذهن جوانان ترسیم نمایند و با توجه به حالت نقش پذیری جوان , به یقین این نوع تبلیغات , آثار سوء خود را به جا می گذارد. مخالفان دین گاهی ریشه و اساس مذهب را جهل یا ترس یا تعلیل حوادث بیان می کنند و گاهی دیـن را ضـد تـمـدن و پـیشرفت وانمود می سازند, زمانی آن را متهم به آخرت گرایی و زندگی گریزی می کنند و گاه آن را مخصوص جوامع گذشته و غیر پیشرفته می دانند و زمانی با ترویج افـکـار مـاتـریـالیسمی , اساس مذهب را که خداست ,نفی می کنند و بعضی مواقع با بیان شبهات بی اساس , دین را عاجز از پاسخگویی می دانند . قطعا این امور برای جوانانی که از جهت دین شناسی و فـلسفی مطالعات کمی دارند, ممکن است عامل بی توجهی و یا دین گریزی آنان شود, لذا نقش تـبـلیغات سوء مخالفان در دوری جوانان از مذهب نباید دست کم گرفته شود . پس جوانان باید با ایـن قـضـیه هوشیارانه برخورد کنند و برای شناخت دین و سوال هایی که برایشان پیش می آید به دیـن پـژوهـان یـا به کتب دانشمندان دینی رجوع نمایند و با عقل و منطق , مطلبی را قبول یا رد کنند و بی جهت , تحت تاثیر تبلیغات سوء قرار نگیرند. ج) برداشت غلط از مفاهیم دینی از جـمـلـه عـوامل بی رغبتی به دین و امور مذهبی , برداشت غلط از معارف و مفاهیم دینی است . امروز کم و بیش در جامعه مشاهده می کنیم که عده ای از متدینان برداشت های غلطی از مفاهیم دیـنـی دارنـد و سـعی می کنند با گفتار یا کردار به دیگران هم بفهمانند که دین سخنی جز این نـدارد, کـه ایـن تـفـکـرهـا و برداشت ها گاه ضمن این که لباس کهنگی بر قامت تعالیم مذهبی می پوشاند, مانعی برای تلاش و فعالیت می گردد, برای مثال : توکل عاملی است برای حرکت و تلاش و قدم گذاشتن در امواج دریای مسوولیت ها و تکیه گاهی اسـت کـه آدمـی در حوادث از چیزی نترسد و محکم جلو رود و به نصرت خداوند, امیدوار باشد و بـداند که ذات الهی به کمک او می شتابد . اما این معنای زنده و پوینده نیز واژگون گردیده و به دور شـدن از وظـیفه و کار را به خدا واگذار کردن تفسیر شده است و بهانه ای برای کسانی قرار گرفته است که عافیت طلبی را بر همه چیز, ترجیح می دهند. یا معنای زهد که عامل مهمی در وارستگی و دل نبستن به دنیاست , به گونه ای تفسیر شده که ما را از زنـدگـی و تـلاش برای بهتر زندگی کردن دور می نماید . همچنین معنای محبت دنیا که امـری نـاپـسند است , این گونه تفسیر شده که ما نباید علاقه فطری به چیزی داشته باشیم و در نـتـیـجه باید با غرایز طبیعی و خدادادی خویش در حال مبارزه باشیم , در حالی که آنچه از قرآن کـریـم به دست می آید, این است که محبت به دنیا بدین معناست که دنیا را هدف قرار دهیم و به آن , دلخوش کنیم و در نتیجه از اهداف عالی تر محروم بمانیم . یـا مـعـنـای صـبـر کـه استقامت و پایداری در راه هدف است , گاهی به سکوت و تسلیم در برابر ستمگران تعبیر می شود یا قضا و قدر الهی , که اراده انسان هم جزئی از آن است , به سلب اختیار از آدمی تاویل گردیده است که می تواند توجیه گر هر کار شری شود. ایـن نـوع بـرداشـت های غلط, مخصوص زمان ما نیست , بلکه در طول تاریخ اسلام تا کنون , افراد زیـادی بوده اند که مفاهیم مذهبی را دقیقا نفهمیده اند و در نتیجه برداشت هایی از مفاهیم دینی داشـتـه انـد کـه نه عقل پذیر بوده است و نه فطرت پسند و بدون تردید, همین برداشت های غلط, باعث دوری بسیاری از انسان ها به ویژه نسل جوان از مذهب و ایمان مذهبی شده است . کـسـانـی کـه در صـدد فـهـم , تـفـسیر و تبلیغ دین هستند, باید متوجه این امر مهم باشند و در برداشت های دینی , از سطحی نگری بپرهیزند و توجه داشته باشند که دین , برنامه حرکت حیات و تکامل مادی و معنوی انسان هاست , نه عامل سکوت و سستی و عقب ماندگی . چ) یک بعدی معرفی کردن دین یک بعدی معرفی کردن دین می تواند یکی از عوامل گریز از مذهب و ایمان مذهبی باشد . گاهی چنین وانمود می شود که رسالت شریعت الهی , فقط این است که انسان را متوجه عالم باطن نماید, لـذا دین و مذهب کاری به امور زندگی ندارد, بلکه آمده تا فقط ما را متوجه آخرت کند و مسائل غـیـبـی را بـرای ما بیان نماید و کسانی که می خواهند در این مسیر قرار گیرند, نباید توجهی به مـسـائل زندگی و امور آن داشته باشند . در نتیجه مومن ترین اشخاص , بی توجه ترین آنها به امور زندگی است . بـه قـطـع این چنین برداشتی زمینه و عامل مهمی برای گریز افراد, به خصوص جوانان از دین و ارزش های مذهبی می شود . متاسفانه عده ای که با روح اسلام بیگانه هستند, این مکتب حیاتبخش را ایـن چنین معرفی می کنند, اما اگر ما بدون واسطه به سراغ خود دین برویم و به منابع اسلامی رجوع کنیم , می بینیم مطلب کاملا برعکس است , یعنی همان گونه که اسلام ما را متوجه آخرت و امـور غـیـبـی مـی کند و در بالا بردن بینش و دید ما سعی می نماید, دستورهایی هم برای امور زندگی دارد. اسلام , آخرت بدون زندگی یا زندگی بدون آخرت نمی خواهد, همان گونه که روح بدون جسم و جـسـم بدون روح نمی پذیرد . اسلام هم دین اعتدال است , یعنی در کارها از افراط و تفریط دوری کـرده و هم دین جامع و همه جانبه است و از یک بعدی شدن ما را برحذر داشته است . زیرا اسلام , دیـن فطرت است و فطرت هم گرایش های مختلف دارد . لذا اسلام که دین خداست , همه جانبه اسـت و جز این هم نمی تواند باشد, زیرا نظام تشریع که کتاب الهی است و نظام تکوین که فطرت انـسانی است , همه از یک مبدا صادر شده و هیچ گاه از یک مبدا نورانی , دو چیز متضاد نمی تواند صادر شود. قسمتی از دستورهای اسلامی می تواند گواه خوبی بر توجه خاص دین به زندگی باشد از جمله : ▪ بهداشت جسم : در تعلیمات اسلامی به ما دستور داده اند که بهداشت جسم را به دقت رعایت کنیم و از کاری که موجب ضرر به جسم است خودداری نماییم , از این رو از واجبات الهی هم مانند روزه آن جـا کـه مـضر به بدن باشد منع شده است . در آثار اسلامی , دستورهایی وارد شده که توجه این دین را به بهداشت جسم می رساند, از جمله این که به ما دستور داده اند که : ـ دندان های خود را مسواک کنید که این کار, دهان را خوشبو, حافظه را افزون , خدا را راضی و لثه را محکم می کند. ـ در ظرف شکسته و ترک خورده چیزی نخورید. ـ ما بین غذا, زیاد آب ننوشید. ـ از پرخوری دوری نمایید که جسم را بیمار و قلب را مریض می کند. ـ فقط وقتی اشتها دارید غذا میل کنید و هرگز با شکم سیر غذا نخورید. ـ در خوردن غذا عجله ننمایید. ـ از حوله , شانه و مسواک دیگران استفاده نکنید. و بسیاری دیگر از دستورهای بهداشتی که در کتب احادیث جمع شده است و بیان آنها خود کتابی مستقل و قطور می طلبد. ▪ نظافت و آراستگی : اسلام اهمیت زیادی برای نظافت و آراستگی ظاهری قائل است . پیامبر اسلام ر کـه بـهترین الگو برای مسلمانان است , به این اصل توجه خاص داشته و همیشه به آن عمل نموده است . دستورهای زیادی در باره استعمال بوی خوش , شانه کردن ,رنگ کردن مو, انگشتر به دست کردن که مصداقی از نظافت و آراستگی است وارد شده است , از جمله : امام صادق للّه می فرماید: رسول خدا برای بوی خوش , بیش از غذا خرج می کرد. همچنین امام باقرللّه می فرماید: رسـول خدا از هر راهی که عبور می کرد, از بوی خوشی که از ایشان مانده بود هر کس که از آن جا می گذشت می فهمید که آن حضرت , از این جا عبور کرده است . نمونه دیگر از آراستگی ظاهر, شانه کردن است . پـیـامـبر اسلام , همیشه موهای خود را شانه می کرد و گاه می شد که برای صاف کردن مو به آب نگاه می کرد و می فرمود: خداوند دوست دارد وقتی بنده اش به دیدار دوستان می رود خود را بیاراید. ▪ کـار و کـسـب حلال : از آن جا که اسلام دین زندگی است , داشتن کار و کسب حلال را از عوامل زنـدگـی سعادتمندانه می داند . اسلام برای کار کردن , قداست خاصی قائل شده است تا آن جا که در ایـن دیـن مـقـدس , تلاش برای کسب روزی حلال و اداره خانواده , پاداش جهاد در راه خدا را دارد . اسـلام , عنایت دارد که مسلمانان اهل کار و تلاش باشند تا هم زندگی شرافتمندانه و خوبی داشته باشند و هم طفیل زندگی دیگران نباشند. ▪ مـجالس شادی : از آن جا که اسلام به تمام خواسته های طبیعی بشر توجه دارد, به ما دستور داده اسـت که در مجالس شادی , مانند مراسم ازدواج و عروسی , مراسم جشن تولد, مراسم برگشت از مکه معظمه و مراسم میلاد پیامبر و امامان شرکت کنیم و سعی کنیم این محافل , خالی از گناه و زشـتـی هـا بـاشـد . آنـچـه کـه بـاعـث شده است افراد مومن و دیندار به این مراسم ها بی رغبت گـردنـد,رعـایـت نکردن شوون اسلامی در آنهاست , اما اگر این مجالس به طرز اسلامی و سالم بـرگزار شود, شرکت در آن , کاری ممدوح و پسندیده و مورد رضای الهی است . اسلام انسان را از شـرکت در مجلس شادیی که سالم باشد منع نکرده است و هیچ آیه یا روایتی یا عمل هیچ کدام از امامان و پیشوایان دینی , دال بر منع این گونه مجالس نیست . ▪ تـوجـه به غرایز مادی : اسلام حین توجه به غرایز معنوی و بعد ملکوتی آدمی , به غرایز مادی انسان نـیـز عـنـایـت کـرده اسـت . در اسلام از بین بردن غرایز مادی , ممنوع است و اساسا چنین کاری نمی تواند معنایی داشته باشد, زیرا خالق هستی این غرایز را برای کشش انسان به هدف های مورد نظر قرار داده است و از بین بردن آن , یعنی مبارزه با خلقت و مخالفت با نظام تکوین الهی . غـریـزه جنسی , غریزه محبت به فرزند, محبت به همسر, علاقه به زندگی راحت و آرام , علاقه به امـور دنـیوی , مانند ثروت و رفاه در حد طبیعی و بسیاری از غرایز دیگر به طور تکوینی در وجود انسان قرار داده شده است . لازمه سلامت روح , این است که این غرایز به طور طبیعی اشباع شوند و اسـلام هـم که دین زندگی است به این غرایز توجه کرده است و از بین بردن آن را شدیدا محکوم نـمـوده و کـسـانی که به نام دین و مذهب , این غرایز را سرکوب می کنند مورد سرزنش قرار داده است و روایات زیادی شاهد این مطلب است . از جمله این که : سـه نفر زن خدمت پیامبر اسلام ر آمدند . یکی از آنها گفت : یارسول اللّه ! شوهر من تصمیم گرفته اسـت دیـگر با زن معاشرت نداشته باشد . زن دیگر گفت : یا رسول الله ! شوهرم تصمیم گرفته است که دیگر گوشت نخورد . و زن سوم گفت : یا رسول الله! شوهر من تصمیم گرفته است که دیگر بوی خـوش اسـتـعـمـال نکند . پیامبر اسلام از شنیدن این جریان , غضبناک شدند, دیدند فکر انحرافی می خواهد در بین مسلمانان رواج یابد. بـی وقـت بـه مسجد آمدند . وقتی به مسجد آمدند از بس عجله داشتند, عبای مبارک روی زمین کـشـیـده مـی شد . یک طرف عبا روی دوش پیامبر و یک طرف دیگر روی زمین کشیده می شد. دسـتـور دادنـد مـردم جـمـع شوند . مردم به مسجد آمدند . پیامبرر روی منبر رفتند, ایستادند و فـرمودند: شنیدم یک فکر انحرافی در میان اصحاب من پیدا شده است , این چه روش غلطی است کـه در مـیـان مـسلمان ها پیدا شده است , من که پیغمبر هستم گوشت می خورم , از غذای لذیذ استفاده می کنم , لباس خوب می پوشم , عطر استعمال می نمایم , با زن معاشرت و مباشرت دارم و آن کس که روشش روش من نباشد از من نیست . از آنچه در این قسمت گفته شد, معلوم گشت اسلام حین متوجه کردن ما به عالم غیب و حیات جـاویـد بـه زندگی هم فرامی خواند . علاوه بر امور فوق توجه اسلام به دید و بازدیدها, پیشرفت و تمدن , مسافرت و تفریح سالم و بسیاری از امور دیگر, مبین توجه اسلام به زندگی است . ح) غرق شدن در شهوات نفسانی فـرو رفـتـن در لـجنزار زشتی ها و شهوات نفسانی , از عوامل دوری از ایمان مذهبی و ارزش های دینی است . بـدون شـک , مـذهب ریشه در فطرت انسان دارد و عامل اتصال آدمی به عالم غیب و مبدا هستی اسـت . مذهب , انسان را دعوت به نور و زیبایی می کند . به یقین کسانی می توانند مذهب را بپذیرند کـه در مـسـیـر نـور و زیـبایی باشند و روحشان آمادگی و شایستگی لازم را داشته باشد . ایمان , ارزش هـای مـعـنـوی , خـداپرستی و توحید, بذری است که در هر زمینی نمی روید, بلکه زمینی شایسته , لازم است تا بتوان بذر توحید و ایمان را در آن کاشت و از درخت پر برکت آن بهره ها برد. بـدون شـک , غرق شدن در هواهای نفسانی و شهوات شیطانی , دل را تاریک و به تدریج نسبت به ارزش هـای مـعنوی بی رغبت می کند . ارزش های مذهبی و هواهای نفسانی , مانند مشرق و مغرب اسـت که نزدیک شدن به هر کدام , دوری از دیگری را همراه دارد, بنابراین گاهی عامل دوری از مـذهـب , کثرت گناه , معاصی و زشتی هاست , زیرا کسانی که در زشتی ها غرق می شوند, حق در نظرشان باطل و باطل در نظرشان حق جلوه می کند . پس به جوانان توصیه می شود که به شدت از زشـتـی هـا و گـناهان بپرهیزند تا سرزمین روحشان استعداد رشد بذر توحید و ایمان را از دست ندهد.

اعمال ماه محرم



اعمال ماه محرم



 

اعمال ماه محرم!

 

چرا محرم؟!

 

پيش از اسلام عرب، جنگ در اين ماه را حرام مي‌دانست و ترك مخاصمه مي‌كرد؛ لذا از آن زمان اين ماه بدين اسم نامگذاري شد.(1) و روز اول محرم را اول سال قمري قرار دادند.(2) در توضيح اين كه چرا ماه‌هاي ديگر كه جنگ در آنها حرام است، محرم ناميده نمي‌شود مي‌توان گفت: چون ترك جنگ از اين ماه شروع مي‌شد به آن محرم گفتند.

 

اين ماه در مكتب تشيع يادآور نهضت حضرت سيدالشهدا و حماسه‌ جاودان كربلاست.

 

اين ماه، يادآور دلاورمردي‌هاي ياران با وفاي اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، فداكاري‌هاي زينب كبري(سلام الله عليها)، حضرت سجاد(عليه السلام)، و همه‌ اسراي كاروان امام حسين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور خطبه‌ها و شعارهاي آگاهي‌بخش سالار شهيدان، نطق آتشين حضرت زينب(سلام الله عليها) و خطابه‌ غرّاي زين العابدين(عليه السلام)، است.

اين ماه، يادآور استقامت حبيب بن مظاهر و شهادت عون و جعفر است.

آري اين ماه، ماه پيروزي حق بر باطل است.


محرم از منظر ائمه(عليهم السلام)

شيعيان از امام رضا(عليه السلام)، چنين نقل شده است:

«وقتي محرم فرا مي‌رسيد، پدرم خندان ديده نمي‌شد، حزن و اندوه تا پايان دهه‌ اول بر او غالب بود و روز عاشورا، روز حزن و مصيبت و گريه ايشان بود.»(3)

همچنين حضرت امام رضا(عليه السلام) درباره‌ عاشورا مي‌فرمايد:

«كسي كه عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريه‌اش باشد، خداوند قيامت را روز شادماني و سرور او قرار خواهد داد.»(4)

 

اعمال شب اول ماه محرم

نماز: اين شب چند نماز دارد كه يكي از آنها به شرح ذيل است:

دو ركعت، كه در هر ركعت بعد از حمد يازده مرتبه سوره‌ توحيد خوانده شود.

 

در فضيلت اين نماز چنين آمده است:

«خواندن اين نماز و روزه داشتن روزش موجب امنيّت است و كسي كه اين عمل را انجام دهد، گويا تمام سال بر كار نيك مداومت داشته است.»(5)

 

احياي اين شب.(6)

 

نيايش و دعا.(7)

 

روز اول محرم

اول محرم هر سال اولين روز سال قمري است. از امام محمدباقر(عليه السلام) روايت شده است: «آن كس كه اين روز را روزه بدارد، خداوند دعايش را اجابت مي‌كند، همانگونه كه دعاي زكريا(عليه السلام) را اجابت كرد.»(8)

دو ركعت نماز خوانده شود و پس از آن سه بار دعاي زير قرائت گردد:

«اللّهم انت الاله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ فاسئلك فيها العصمة من الشيطان و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء»(9)؛ بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است، از تو مي‌خواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.

 

روز دوم محرم

در چنين روزي كاروان امام حسين(عليه السلام) در سال 61 ه‍ .ق وارد سرزمين كربلا شد و با ممانعت لشكر حرّ مجبور به توقّف در آنجا گرديد.(10)

 

روز سوم محرم

از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نقل شده است:

«هر كس در اين روز روزه بگيرد، خداوند دعايش را اجابت كند.»(11)

در آن روز سپاه عمر بن سعد وارد كربلا شد.

 

روز چهارم محرم

بي‌نتيجه بودن مذاكره حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)، با عمر بن سعد براي وادار كردن لشكر وي به ترك جنگ و دعوت او و لشكرش جهت ملحق شدن به سپاه اسلام.

 

روز هفتم محرم

روزه گرفتن مستحب است.

 

روز نهم محرم

تاسوعاي حسيني، روز محاصره‌ امام حسين(عليه السلام) و اصحابش در سرزمين كربلا توسط سپاه شمر.(12)

 

اعمال شب عاشورا

چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:

چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ حمد، 50 بار سوره‌ توحيد خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله والحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر ولا حول ولا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.(13)

 

احياي اين شب كنار قبر امام حسين(عليه السلام).(14)

 

دعا و نيايش. (15)

 

روز عاشورا


عزاداري بر امام حسين(عليه السلام) و شهداي كربلا، در اين مورد از امام رضا(عليه السلام) نقل شده است:

 

هر كس كار و كوشش را در اين روز، رها كند، خداوند خواسته‌هايش را برآورد و هر كس اين روز را با حزن و اندوه سپري كند، خداوند قيامت را روز خوشحالي او قرار دهد. (16)

 

زيارت امام حسين(عليه السلام).(17)

 

روزه گرفتن در اين روز كراهت دارد؛ ولي بهتر است بدون قصد روزه، تا بعد از نماز عصر از خوردن و آشاميدن خودداري شود. (18)

 

آب دادن به زائران امام حسين(عليه السلام).(19)

 

خواندن سوره توحيد هزار مرتبه.(20)

 

خواندن زيارت عاشورا. (21)

 

گفتن هزار بار ذكر «اللّهم العن قتلة الحسين(عليه السلام).»(22)

 

روز دوازدهم محرم

ورود كاروان اسيران كربلا به كوفه و شهادت حضرت سجاد(عليه السلام) در سال 94 ه‍ .ق.

 

روز بيست و يكم محرم

1ـ روزه‌ اين روز مطلوب است. (23)

 

پي‌نوشت‌ها:

1- مصباح كفعمي، ص 509.

2- فرهنگ عاشورا، ص 405، جواد محدثي.

3- وسائل الشيعه، ج 5، ص 394، حديث 8.

4- همان، حديث 7.

5- بحارالانوار، ج 98، ص 333؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 294، حديث 1؛ مفاتيح الجنان، ص 286.

6- مصباح المتهجد، ص 783.

7- بحارالانوار، ج 98، ص 324.

8- عروة الوثقي، ج 2، ص 243؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 347، حديث 3.

9- بحارالانوار، ج 98، ص 334.

10- فرهنگ عاشورا، ص 406.

11- عروة الوثقي، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 348.

12- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 1.

13- همان، ص 295، حديث 4 و 5.

14- بحارالانوار، ج 98، ص 340.

15- همان، ص 338.

16- بحارالانوار، ج 98، ص 43، حديث 5.

17- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5 و 6.

18- وسائل الشيعه، ج 7، ص 338، حديث 7.

19- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5.

20- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 8.

21- كامل الزيارات، ص 174.

22- مفاتيح الجنان، ص 298.

23- بحارالانوار، ج 98، ص 345، حديث 1.

"سيد عباس رفيعي پور"

بهار اشک



بهار اشک

ماه محرم,شعر ماه محرم,دکلمه ماه محرم title=

 

محرمی دیگر از راه می رسد و بهار اشک دیگری بر عاشقان ولایت، که در آن غبار از جان های خسته خویش زدایند و وجودشان را به عطر حسینی معطر کنند.
محرمی که با نام حسین پیوند خورده و با آمدنش فکرها و دل ها متوجه روزی می شود که بزرگ ترین روزهای مصیبت است.
اشک ها در غم برترین انسان های عالم جاری می شوند. وقتی که فرشتگان آسمانی بر حسین گریانند و پریان و پرندگان در زمین و هوا بر او نوحه گرند؛ آیا نباید انسان ها با این آفریدگان هم نوایی کنند و با یادآوری آن چه بر خاندان ولایت گذشت، گریه و نوحه ای همیشگی داشته باشند؟!
آسمان بر او گریسته است، چشم آسمان چهل روز در عزای حسین گریان بود، آیا سزاست چشم زمینیان بر مصیبت او گریان نشود؟! در حالی که قرن ها پیش از ولادتش، انبیای الهی چون آدم و نوح و ابراهیم مصیبت های او را می شنوند و بر مظلومیتش اشک می ریزند.
در حالی که جدش رسول خدا(ص) اعضا و جوارح او را که همان محل فرود آمدن شمشیرهاست، می بوسد و در غربت فرزندش گریه می کند.
در حالی که پدرش امیرمؤمنان (ع) در کنار شطّ فرات می ایستد و مصائب فرزندش را بر ابن عباس بازگو می کند و چنان بر او می گرید که محاسنش تر می شود و اشک بر سینه مبارکش می ریزد. آن گاه که مادرش زهرا(س) قبل از ولادتش بر او محزون و غمگین می شود و برای میوه دلش اشک می ریزد.
در حالی که برادرش حسن(ع) در حالی که در اثر سمّ در بستر شهادت قرار گرفته، او را بغل می کند و با خبر دادن از مصائب روز عاشورا بر او گریه می کند.
در حالی که امام سجاد(ع) عمری را با یاد کربلا می گذراند و هیچ آبی را جز با اشک ریزان بر مصائب پدر گرامی اش نمی نوشد.
در حالی که امام صادق و امام کاظم(ع) در ایام محرم غرق در ماتم و گریه می شوند و لبخند از لبانشان محو می گردد و خودشان روضه خوان جد غریبشان می شوند.
در حالی که امام رضا(ع) غمنامه خویش را در عزای جد بزرگوارشان می سراید و یادآوری روز عاشورا را مایه مجروح گشتن پلک ها و ریزان شدن سیل اشک های خود می شمارد.
و آن گاه که امام زمان(عج) خود را نوحه خوان همیشگی و گریه کننده هر شب و روز مصیبت های جد بزرگوارشان می داند و گریه کردن بر او را تا آن جا که به جای اشک، خون از دیده ببارد، وظیفه خود می داند.
از آن واقعه قرن ها می گذرد؛ اما شعله عشق حسینی هم چنان در دل ها فروزان است؛ چرا که به فرموده پیامبر(ص) «از شهادت حسین(ع) حرارتی در قلب های مؤمنان است که هرگز به سردی نمی گراید».
آری! این عشق و شور حسینی که هرساله با آمدن محرم به اوج خود می رسد، ودیعه ای است از سوی خداوند در دل های مؤمنان

روز دانشجو؛ روز رستاخیز اندیشه‏ها

روز دانشجو؛ روز رستاخیز اندیشه‏ها

روز دانشجو؛ روز رستاخیز اندیشه‏ها
دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به مشکلات پس از کودتا و ورود «دنیس رایت»، کاردار جدید انگلستان در ایران، در روز 14 آذر تظاهرات کردند. روز 15 آذر، تظاهرات به خارج از دانشگاه...

  
  

روز دانشجو، روز رستاخیز اندیشه‏هاست؛ روز علم‏دوستی و حقیقت‏پرسی، روز طلوع اندیشه‏های نو، روز انسان‏های فرهیخته و بالنده، روز اندیشه‏های ناب و روز گسستگی جهل‏ها ونابخردی‏ها. روز پرده‏برداری از گمنامی‏ها و پرده‏پوشی بر سیاهی‏هاست. این روز، روزی است که دانش‏دوستان با دستان مهربان و اندیشه‏های نابشان از دوستی‏ها سخن خواهند گفت، از عشق‏ها، از زیبایی‏ها. روز حقیقتی که دوستدار روشنایی است.

مبارزه در همه حال
در دوران تأسیس دانشگاه تهران، وجود حکومت خودکامه و دیکتاتوری رضاشاه، فقدان آزادی‏های سیاسی، چیرگی بیگانگان، سیاست‏های فرهنگی ضددینی و گسترش فرهنگ غربی و سیاست‏های توسعه شبه‏مدرنیستی، زمینه‏های نارضایتی بخشی از دانشجویان و دانشگاهیان را فراهم کرد اما امکان فعالیت سیاسی گسترده از همگان سلب شده بود و در اثر هرج و مرج ناشی از ناکامی مشروطیت، ذهن‏های عمومی برای حکومت دیکتاتوری آماده بود. از این رو در این دوره، همه مبارزان سیاسی شامل نیروی مذهبی، ملی و چپ سرکوب می‏شدند و الگویی برای دانشجویان باقی نمانده بود و در نتیجه، فعالیت‏های پراکنده دانشجویان بدون حمایت نیروهای سیاسی جامعه، بی‏نتیجه باقی می‏ماند و به سرعت سرکوب می‏شد.

جنبش دانشجویی
جنبش دانشجویی در دهه 1320، با توجه به مسائلی نظیر حضور قدرت‏های خارجی انگلستان، شوروی و آمریکا و اعمال نفوذ آنان در کشور برای به دست آوردن یا حفظ امتیاز به ویژه در مسئله نفت، عدم تحقق دموکراسی و آزادی‏های مندرج در قانون اساسی، شکاف طبقاتی وگسترش فقر عمومی، تحقیر فرهنگ مذهبی از سوی جریان‏های فکری و نیز تعدد احزاب و جریان‏های سیاسی، در سه ملیت فکری چپ، ملی و مذهبی شکل گرفت. هر طیف فکری جنبش دانشجویی، تشکیلات متعلق به خود را برای پی‏گیری اهدافش سازمان می‏داد و فعالیت می‏کرد.

مظهر مبارزه

پس از کودتای 28 مرداد 1332 و سقوط دولت دکتر مصدق، با توجه به سرکوب شدید گروه‏ها و احزاب سیاسی چپ، ملی و مذهبی و وجود حکومت نظامی، امکان فعالیت سیاسی از بیشتر قشرهای اجتماعی گرفته شده بود، ولی جنبش دانشجویی همچنان به فعالیت ادامه داد و دانشگاه، عمده‏ترین مظهر مبارزه و مقاومت بر ضد استبداد در استعمار تلقی می‏شد. پس از بازگشایی دانشگاه و شروع سال تحصیلی در مهر 1332، فعالیت‏های دانشجویان با برگزاری تظاهرات، بخش اطلاعیه، تعطیلی کلاس‏های درس و... آغاز شد. در این دوران، فعالیت جنبش دانشجویی گاه به صورت عمومی و پراکنده زمانی با سازمان‏دهی تشکیلات دانشجویی صورت می‏گرفت.

زمینه اعتراض

دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به مشکلات پس از کودتا و ورود «دنیس رایت»، کاردار جدید انگلستان در ایران، در روز 14 آذر تظاهرات کردند. روز 15 آذر، تظاهرات به خارج از دانشگاه کشیده شد و مأموران، شماری از دانشجویان را مجروح و دستگیر کردند. تظاهرات پی‏گیر دانشجویان، رژیم کودتا را بر آن داشت که در آستانه ورود نیکسون، معاون رئیس جمهور آمریکا به تهران (18 آذرماه) اقتدار خود را به آنها نشان دهد و از دانشجویان زهرچشمی بگیرد تا ورود نیکسون در کمال آرامش برگزار شود. از این رو در اقدامی کم‏سابقه در 16 آذر، نیروهای لشکر 2 زرهی به دانشگاه تهران اعزام شدند.

وقوع حادثه

روز 16 آذر، دانشجویان هنگام ورود به دانشگاه تهران، متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیرعادی اطراف دانشگاه شدند و وقوع حادثه‏ای را پیش‏بینی کردند. پس از چند ساعت، سربازان به داخل دانشکده‏ها هجوم بردند و عده بسیاری را دستگیر کردند که بین آنها عده‏ای از استادان نیز به چشم می‏خورد. در تمام این مدت، دانشجویان سکوت کرده بودند؛ زیرا می‏دانستند آنها دنبال بهانه می‏گردند. ساعت ده صبح هنگامی که دانشجویان در سر کلاس‏ها بودند، چندین نفر از سربازان رهسپار دانشکده فنی شدند. در همین زمان، رئیس دانشکده فنی، برای جلوگیری از هر گونه درگیری و خونریزی احتمالی، زنگ کلاس‏ها را زودتر از موعد زد. هنگامی که دانشجویان در حال خروج از دانشکده بودند، به یک‏باره با حضور و هجوم سر نیزه سربازان مواجه شدند که همین امر به شعار دادن تعدادی از دانشجویان و درگیری آنان با مهاجمان انجامید. در این میان، سه تن از دانشجویان دانشکده فنی به شهادت رسیدند و تعداد زیادی نیز مجروح شدند.

پیوندی دوباره

قشر دانشجو، پیش از انقلاب همواره با تکیه بر خدا و اعتماد به نیروهای خودی، در صحنه‏های مختلف سیاسی ـ اجتماعی حاضر می‏شد. آنان با فریادهای آتشین و کوبنده و فعالیت‏های مستمر، مخالفت آشکار خویش را با رژیم پهلوی اعلام و بر همراهی و همدلی با رهبر انقلاب و مردم ایران تأکید می‏کردند. پس از پیروزی انقلاب و به بار نشستن تلاش‏های همه جانبه، آنها دوش به دوش ملت و دولت در همه عرصه‏ها به ویژه در سازندگی کشور حاضر شدند. دانشجویان نشان دادند که پیرو مکتب ولایت‏اند و هرگز زیر بار سخنان بیهوده و حیله‏های دشمنان نخواهند رفت.

بازتاب جهانی

خبر واقعه 16 آذر و کشته شدن دانشجویان، به سرعت در سراسر جهان انتشار یافت و بسیاری از دانشگاه‏های اروپا و آمریکا، با دانشگاه تهران ابراز همدردی کردند. در روز 18 آذر نیز در اعتراض به ورود نیکسون، معاون رئیس جمهور آمریکا به تهران و هم‏زمان با مراسم برگزاری سومین روز کشته‏شدگان حادثه دانشگاه، تظاهراتی از طرف دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد. دانشجویان هم در اعتراض به جنایت‏های دولت کودتا، مدت پانزده روز از شرکت در کلاس‏های درس خودداری کردند.
بر این اساس، 16 آذر 1332 به نام روز مقاومت تاریخی، در تاریخ دانشگاه تهران ثبت شد. از آن پس، همه ساله به رغم کوشش رژیم و ساواک، دانشجویان دانشگاه‏های ایران مراسم یا تظاهراتی به یاد شهیدان آن روز بر پا کردند و در گذر زمان، 16 آذر به نام روز دانشجو معنا پیدا کرد و در تقویم گنجانده شد.

اهمیت مبارزه

چگونگی سرکوبی دانشجویان در 16 آذر 1332، نشان دهنده اهمیت مبارزه‏های دانشجویان برای رژیم و دولت کودتا بود. پس از کودتای 28 مرداد و قلع و قمع مخالفان، دانشگاه تهران و دانشجویان و نیروی سیاسی، نیروهایی قوی در زمینه مبارزه با دولت کودتا به شمار می‏آمدند و مخالفت‏های پی‏گیر آنان، عملاً رژیم و دولت کودتا را از رسیدن به اهدافشان باز می‏داشت. از این رو به نظر می‏رسد رژیم با برنامه از پیش تعیین شده به این حمله روی آورد. اگر چه شاه و دولت سعی کردند از خانواده‏های شهدا و رؤسای دانشگاه تهران و دانشکده فنی دلجویی کنند، ولی ترفیع درجه عاملان واقعه 16 آذر و پرداخت پاداش نقدی به سربازان و درجه داران حمله کننده به دانشگاه در فاصله کمی پس از واقعه، حکایت از توطئه از پیش طراحی شده دولت کوتاه شاه برای سرکوبی جنبش دانشجویی داشت.

وحدت دانشجویی

پیدایش جنبش دانشجویان ایرانی خارج از کشور، ارتباطی تنگاتنگ با اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و تحولات داخل کشور دارد. وقوع کودتای 28 مرداد 1332 و بازگشت مقتدرانه شاه به قدرت، دیکتاتوری خشنی به دنبال داشت که اوضاع ایران را یک‏باره در تاریکی فرو برد. پس از واقعه 16 آذر که سرکوب تنها کانون آشکار مقاومت را در پی داشت، بیشتر فعالیت‏های سیاسی به خارج از کشور انتقال یافت. در این وضعیت، دانشجویان زمینه‏های جنبش سیاسی و انقلابی خود را فراهم کردند، ولی چون این حرکت‏ها خودجوش بود، نظم و هماهنگی منسجمی نداشت. از این رو، عمده فعالیت‏ها به صورت پراکنده و نامنظم شکل گرفت. پس از گذشت مدتی، این گروه از دانشجویان در آلمان، انگلستان و فرانسه برای جلوگیری از اتلاف نیرو و برای ایجاد هماهنگی‏های بیشتر، به این نتیجه رسیدند که با یکدیگر متحد شوند. این نتیجه‏گیری به گردهمایی اعضای این سه انجمن در شهر هایدلبرگ آلمان در 1339 شد.

اتحاد بیشتر

در اوایل دهه 1350، انجمن اسلامی دانشجویان، گروه فارسی‏زبان در آمریکا و اروپا، با یک‏دست کردن عقاید و با ایجاد سازمان‏دهی مشترک بین صفوف خود، توانست روش مبارزاتی خود را به گونه‏ای نشان دهد که رژیم شاه خطر بیشتری از سوی اسلام‏گرایان حس کند. وجه مشخص انجمن‏های اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریکا، در ارتباط بیشتر آنان با روحانیان داخل و خارج از کشور، به ویژه شخص امام خمینی رحمه‏الله بود. بر همین اساس، ارتباط نزدیک آنان با امام خمینی رحمه‏الله که طی ملاقات‏ها و فرستادن پیام‏های مکرر صورت می‏گرفت، سبب تعیین خط مشی مبارزاتی و هم‏بستگی گروهی بیشتر بین این دانشجویان شد.

ایران از آنِ ملت ایران

16 آذر، نماد روحیه خروشان جنبش دانشجویی و مظهر ایثار، از خودگذشتگی، پایداری و استقلال و آزادی است. در این روز، دانشجویان به اعمال مزدورانه شاه اعتراض و او را دست نشانده دولت آمریکا معرفی کردند. آنان ثابت کردند که دانشجو، تنها جوینده دانش نیست؛ بلکه جوینده همه خوبی‏هاست و در همه‏جا حضور چشم‏گیری دارد و با روشنگری و آگاهی‏های خود، هرگز اجازه نخواهد داد دشمنان در امور داخلی و خارجی کشور دخالت کنند. 16 آذر ثابت کرد که ایران تنها از آنِ ملت ایران است و آنان خود حق اداره کشورشان را دارند. 16 آذر ثابت کرد که قلم‏ها، شعارها و قدم‏های استوار دانشجو، همواره همراه ملت و یاریگر دولت در همه زمینه‏هاست.

پیام امام

امام خمینی رحمه‏الله در پیامی روشنگرانه خطاب به انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا در سال 1352 فرمودند: «اکنون به واسطه اوضاع داخلی و خارجی و انعکاس جنایات رژیم در مجامع و مطبوعات خارجی، فرصتی است که باید مجامع علمی و فرهنگی و رجال وطن‏خواه و دانشجویان خارج و داخل و انجمن‏های اسلامی در هر جا که هستند، بی‏درنگ از آن استفاده کنند وبی‏پرده به پاخیزند و به وضع حاضر و جنایات پنجاه سال حکومت غیرقانونی رژیم نوکرمآب پهلوی اعتراض کنند و صدای خود را به مجامع بین‏المللی برسانند و به رئیس جمهور آمریکا بفهمانند که ملت‏های اسلامی، جنایات این خاندان را خصوصا در سال‏های اخیر از رؤسای جمهور آمریکا می‏دانند».

مبارزه گسترده

انجمن‏های اسلامی دانشجویان بر اساس رهنمودهای امام خمینی رحمه‏الله در سال‏های پایانی حاکمیت رژیم شاه توانست مبارزه‏های ضد رژیم را در سراسر جهان با ابعاد بسیار گسترده‏ای به دست گیرد. به ویژه اتحادیه انجمن‏های اسلامی اروپا و آمریکا، با تلاش فراوان موفق شده در جاهای مختلف دنیا شعبه‏ای تأسیس کند و هر انجمنی تحت نام همان کشور مشغول به فعالیت گردد. برای مثال انجمن اسلامی دانشجویان هند، با وجود نیمه مخفی بودن و نفوذ عوامل ساواک در بین تشکیلات و دانشجویان، تأثیر مهمی در هدایت افکار دانشجویان مقیم هند می‏گذاشت.

رابطه با امام

افزایش ارتباط بین دانشجویان مسلمان، امام خمینی رحمه‏الله و روحانیان مبارز و نیز اعتماد مردم به دانشجویان مذهبی، باعث شد آنان بتوانند به راحتی در روند فعالیت‏های سیاسی جامعه تأثیر بگذارند.
حرکت‏های دانشجویان مسلمان در مراسم مذهبی، به ویژه در ماه محرم کاملاً در راه افزایش آگاهی سیاسی مردم و تحرک بخشیدن به آنها بود. همچنین امکان برقراری ارتباط دانشجویان مسلمان با دانش‏آموزان، بازاریان، کارگران و... فراهم آمد و دانشجویان از این ارتباط برای مقاصد سیاسی بهره‏برداری کردند و به شکل مؤثری در تبلیغ رهبری امام خمینی رحمه‏الله و ترویج اندیشه‏های او قدم برداشتند. در حقیقت پیوند دانشجویان و امام، باعث شد که جنبش دانشجویی بتواند در حرکت جامعه به سوی انقلاب مؤثر ظاهر شود.

آگاه‏سازی ملت

امام خمینی رحمه‏الله یکی از وظایف دانشگاهیان را آگاه‏سازی ملت معرفی می‏کند و می‏فرماید: «بر شما جوانان ارزنده اسلام که مایه امید مسلمین هستید، لازم می‏باشد که ملت‏ها را آگاه سازید و نقشه‏های شوم وخانمان‏سوز استعمارگران را برملا نمایید. در شناسایی اسلام بیشتر جدیت کنید، تعالیم مقدس قرآن را بیاموزید و به کار ببندید. با کمال اخلاص در نشر و تبلیغ و معرفی اسلام به ملل دیگر و پیشبرد آرمان‏های بزرگ اسلام بکوشید. برای پیاده کردن طرح حکومت اسلام و بررسی مسائل آن اهتمام بیشتری به خرج دهید. مهذّب و مجهّز شوید. متحد و متشکل شده و صفوف خود را فشرده‏تر سازید. هر چه بیشتر هم‏فکر و انسان فداکار بسازید. صدای برادران رنجیده و مسلمان ایران را به دنیا برسانید و با آنان هم‏دردی کنید».

حفظ اسلام

به فرمایش امام خمینی رحمه‏الله یکی از وظایف عالمان و دانشگاهیان، دفاع از اسلام است. ایشان در این‏باره می‏فرماید: «اکنون وظیفه عموم مسلمانان و خصوص علمای اعلام و روشنفکران و دانشگاهی‏های علوم قدیمه و جدیده است که برای دفاع از اسلام عزیز و حفظ احکام حیات‏بخش آن که ضامن استقلال و آزادی است... از فرصت استفاده کنند و گفتنی‏ها را بگویند و بنویسند و به گوش مقامات بین‏المللی و سایر جوامع بشری برسانند».

تزکیه نفس

امام خمینی رحمه‏الله در مورد اهمیت تزکیه و تهذیب دانشجویان می‏فرماید: «برای شما مهم در دانشجویی و در دانشیاری و در استادی و در شاگردی و در تربیت، در علم این است که یک تربیت صحیح همراه علم باشد؛ عالم تربیت شده به تربیت انسانی که همان تربیت اسلامی است. کوشش کنید هر قدمی که برای علم برمی‏دارید، برای عمل ظاهری و برای اعمال باطنی، ایجاد تقوا در خودتان، ایجاد استقامت، امانت در خودتان بکنید که وقتی از دانشگاه ان‏شاءاللّه‏ بیرون می‏آیید، یک انسانی باشید که هم معلومات داشته باشید و هم امانتدار باشید برای معلوماتتان. هم امانتدار باشید و هم تزکیه نفس کرده باشید، نفس خودتان را مهار کرده باشید. هر قدمی که برای تعلیم و تعلم بر می‏دارید، همراه آن قدم، قدمی باشد برای مهار کردن نفستان».

اتحاد گروه

امام خمینی رحمه‏الله درباره اتحاد گروه‏های دانشجویی و مقابله با منحرفان می‏فرماید: «آنچه کرارا تذکر داده‏ام و رمز پیروزی است، اتحاد گروه‏های دانشجویی و تشکیل یک گروه اسلامی ـ ملی است در مقابل منحرفان که کوشش دارند تفرقه بیفکنند و شما جوانان عزیز را که امید کشور هستید و سعادت و ترقی میهن بسته به فعالیت شماست، به تباهی بکشند و نگذارند در راه تعالی کشور قدم بردارید و به علم و ادب که مایه پیشرفت و رهایی از استعمار و استثمار نو و کهنه است، اشتغال پیدا کنید. باید بدانید اختلاف و تفرقه، سرچشمه تمام بدبختی‏ها و اسارت‏هاست.»

اعتلای کشور

امام خمینی رحمه‏الله درباره کوشش دانشجویان برای اعتلای کشور می‏فرماید: «امروز که کشور از استقلال شایسته برخوردار است، قید و بند غرب و شرق و غرب‏زدگان و شرق‏زدگان از کشور و دانشگاه گسسته شده است. جوانان عزیز دانشگاهی، هر چه بیشتر در کسب علوم و فنون، در اعتلای کشور معظم خود کوشش نمایند و از نفوذ عناصر منحرف و وابسته به چپ و راست قاطعانه جلوگیری کنند و نگذارند محیط مقدس دانشگاه، آلوده به اغراض منحرفان و وابستگان به اجانب گردد. اگر (هم) انحراف و گرایشی به شرق و غرب ـ خدای نخواسته ـ از اساتید یا دانشجویان مشاهده کردند، به ستاد (انقلاب) فرهنگی اطلاع دهند و در رفع آن با ستاد همراهی لازم را بنمایند».

تداوم راه انقلاب

امام خمینی رحمه‏الله جوانان دانشجو را امید ملت معرفی می‏کند و می‏فرماید: «شما جوانان دانشجو و جوانان عزیز، امید این ملت هستید که باید راهی را که فراراه شما گذاشته شده است، به آخر برسانید و این نهضتی را که در راه او آن همه جان‏فشانی شده است، ادامه بدهید و این صراط مستقیمی را که انبیا جلو راه بشر گذاشتند و نبی اکرم، آخرین انبیا و اشرف همه، آن راه را جلو مردم گذاشتند و مردم را دعوت به این صراط مستقیم کردند و هدایت کردند، به راه انسانیت و خروج از همه انحای کفر و الحاد و خروج از همه ظلمات به نور مطلق، باید شما جوان‏ها همان راه را ادامه دهید تا اینکه پیرو رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و در مکتب حضرت صادق علیه‏السلام ، پیروانی شایسته باشید».

اتکای به خود

امام خمینی رحمه‏الله درباره استقلال دانشگاه‏ها و نفی وابستگی آن می‏فرماید: «این دانشگاه‏ها باید یک دانشگاه‏هایی باشد که ما دیگر احتیاج به خارج پیدا نکنیم که دستمان (را) در آن وقتی که می‏خواهند یک کسی را معالجه کنند، به دیگران دراز کنیم که بروید آنجا معالجه کنید. باید دانشگاه‏های ما و همه قشرها کاری بکنند که لااقل ما محتاج به غیر نباشیم. این‏طور نباشد که اگر یکی مریض بشود، بگویند اینجا نمی‏شود معالجه‏اش کرد. این طور نباشد که اگر یک گرفتاری بشود، بگوید نه، نمی‏شود دیگر درستش کرد؛ خودمان سرپای خودمان بایستیم».

جنبش نرم‏افزاری
دانشجویان در عصر حاضر که زمان پیشرفت علوم مختلف است و درهای تعلیم و تعلم نیز بیشتر به رویشان گشوده شده، وظیفه دارند با تلاش و کوشش، به رشد علمی و فن‏آوری دست یابند. تولید علم و جنبش نرم‏افزاری، اصلی است که مقام معظم رهبری بر آن تأکید فراوان دارد و دانشگاهیان را برای دست‏یابی به آن فرا می‏خواند.
شهید مطهری درباره استقلال فکری و علمی کشور می‏فرماید: «اسلام، جامعه‏ای می‏خواهد عزیز و مستقل و متکی به خود. اسلام نمی‏پسندد که یک ملت مسلمان، زیر دست و توسری‏خور یک ملت غیرمسلمان بوده باشد. اسلام نمی‏پسندد جامعه اسلامی استقلال اقتصادی یا اجتماعی نداشته باشد. اسلام نمی‏پسندد که مسلمانان همین که بیماری سختی پیدا کردند، خودشان طبیب و وسایل کافی نداشته باشند».

مجاهد در راه خد

اسلام به دانش‏پژوهی، اهمیت فراوانی داده و مسلمانان را در به دست آوردن آن تشویق کرده است. امام علی علیه‏السلام می‏فرماید: «جوینده دانش، مانند مجاهد در راه خداست». از این رو، وظیفه دانشجویان کشور در یادگیری و به کارگیری دانش‏های مختلف حساس‏تر است و باید وقت بیشتری را در این‏باره صرف کنند. شهید مطهری درباره گستره کاربرد دانش می‏فرماید: «در دنیای تحولی به وجود آمده که همه کارها بر پاشنه علم می‏چرخد و چرخ زندگی بر محور علم قرار گرفته است. همه شئون حیات بشر با علم وابستگی پیدا کرده، به طوری که هیچ کاری و هیچ شأنی از شئون حیات بشر را جز با کلید علم نمی‏توان انجام داد».
 
 
 
 

نشناختن مقام امام و عدم ولايتمداري خواص؛واقعه عاشورا را پديد آورد


اصل در سعادت تمسک به ولايت است و ولايتمدار واقعي هم خودش را در برابر مقام ولايت هيچ نمي‌بيند و به خود جرئت نمي‌دهد چون مي‌داند هر آنچه که ولايت مي‌کند، حق هم همان است. لذا غير از آنچه که ولي امر مي‌کند، او چيز ديگري نمي‌بيند.

پایگاه خبری انصارحزب الله:واقعه جانسوز عاشورا به رغم جانسوز بودن از ابعاد گوناگون داراي درسها و آموزه‌ها و عبرتهاست و آن شرايط يعني تنها ماندن حق در مقابل جبهه باطل مي‌تواند تکرار شدني باشد. انسان اگر از بصيرت و درک درستي برخوردار باشد با نگاه به واقعه کربلا و فاجعه عاشورا مي‌تواند راه خود را در موارد مشابه پيدا کند و به گونه‌اي عمل کند که در پيشگاه الهي سربلند و سرافراز باشد. 

دکتر محمد حسين رجبي دوانی استاد دانشگاه و محقق تاريخ اسلام در جلسه هفتگي انصارحزب‌الله با بيان نکته فوق به تبيين آموزه‌هاي عاشورا و قيام اباعبدالله‌الحسين عليه‌السلام پرداخت که خلاصه‌اي از سخنان ايشان در ادامه مي‌آيد. 

آثار بي‌بصيرتي و فقدان تحليل درست 

انسان اگر از بصيرت تهي و فاقد قدرت تحليل باشد و چنان غبار جهل بر فکرش سايه افکنده باشد چه بسا از حادثه عاشورا نتيجه عکس بگيرد. در جريان فتنه‌اي که به لطف خداوند و عبرت مردم از سر مملکت عبور کرد و ناکام ماند، چه بسا برخي که داراي سوابق خوب و ارزشي و حتي جبهه‌اي هم بودند دچار عدم بصيرتي شدند که نظام و ولايت را در جايگاه باطل قرار داده‌ بودند و سران فتنه را نعوذ بالله همچون امام حسين و اميرالمومنين عليهما‌السلام مظلوم دريافته بودند. يعني فقدان بصيرت در آدمي منجر به چنين انحطاطي نيز مي‌شود اما براي انسان هوشمند و هوشيار و بصير به خوبي روشن است که وضعيت چگونه است و از واقعه کربلا درسها و آموزه‌هايي را مي‌تواند بگيرد. 

در فاجعه کربلا مسئله مهمي که امروز هم براي ما بسيار مطرح است، بحث عدم معرفت به ولايت و عدم ولايتمداري مردم زمانه بود. البته نمي‌خواهم به اکثريت مردم آن موقع بپردازم که شيعه نبودند. چنانکه بخش اعظم کساني که امام حسين(ع) را به کوفه دعوت کردند، غیرشيعه بودند، منتها بين انتخاب فرزند پيامبر(ص) با آن فضايل و کمالات به عنوان رهبر يا پذيرفتن فرزند احزاب و طلقا باآن مفاسد و رذايل عقل سليم حکم مي‌‌کرد که فرزند پيامبر اصلح است. چرا بايد به حاکميت فاسق و نابکاري مثل يزيد تن بدهند؟ 

اکثريت قاطع غیرشيعه بودند که نامه نوشتند و امام(ع) را به کوفه دعوت کردند. آن موقع در کوفه اقليت کوچکي شيعه بودند و اين جفاي بزرگي به شيعيان است که دشمنان مي‌گويند اين شيعه‌هاي کوفه بودند که به علي(ع) خيانت کردند و او را ياري نکردند و خوارج هم از شيعه پديد آمدند و همانان علي(ع) اول مومن به پيامبر(ص) را کافر قلمداد کرده و کشتند. همين‌ها امام حسن(ع) را رها کردند که مجبور به صلح شد، همين شيعيان امام حسين(ع) را به کوفه دعوت کردند و به ياري او برنخاستند بلکه او را کشتند، حالا هم براي ايشان عزاداري مي‌کنند! 

اکثريت اهل کوفه غیرشیعه بودند 

اين مطلبي است که توسط دشمنان در طول تاريخ به ما منتسب مي‌کردند. اين جفاي بزرگي است؛ چرا که اکثريت قاطع کوفه در آن زمان غیرشيعه بودند. اقليتي محدود شيعه بودند که البته همين اقليت در جاهاي ديگر وجود نداشتند. نه در مدينه ، نه در مکه و نه در بصره. باز چشم اميد اهل‌بيت(ع) به همين اقليت در کوفه بود و هرگز شيعه به جنگ امام نيامد. ممکن است کوتاهي کرده باشد و به ياري امام حسين نيامده باشد، اما هرگز به روي امام سلاح نکشيد. به طوري که يک نفر از جانيان کربلا سابقه تشيع ندارد. اگر شيعيان کوفه به وظيفه خويش عمل کرده بودند و بموقع وارد عمل شده بودند با همه محدود بودن آنها در کوفه، اوضاع و احوال به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد. 

مشکل اين بود که چه شيعيان کوفه و چه شيعياني که از بيت ولايت هم بودند، معرفت کافي به جايگاه ولايت نداشتند و مشکل اساسي اين بود. امام حسين(ع) نه تنها با اکثريت که فهم مسئله ولايت را نداشتند، مشکل داشت، بلکه با شيعياني که جايگاه ولايت را به درستي درک نکرده بودند هم مشکل داشت.
 
به عنوان نمونه عبدالله بن جعفر پسر عموي حسين(ع) و فرزند شهيد و برادرزاده اميرالمومنين(ع) است و از طرفي همسر حضرت زينب(س) بود و علاقه شديدي به امام حسين(ع) داشت ولي درک درستي از ولايت ندارد. وي در زمان اميرالمومنين(ع) چند بار حرفهاي خودش را به‌ آن حضرت تحميل مي‌کند! اگر فهم درستي از ولايت داشت، چنين نمي‌کرد. ولايتمداري که خود را تابع محض مولايش مي‌داند به خود جرئت نمي‌دهد که در برابر مقام ولايت، به خصوص کسي که در جايگاه عصمت است عرض اندام کند. 

بعد از آن صلح سخت امام حسن(ع) که معاويه لعنت‌الله عليه بر عالم اسلام مستولي شد، عبدالله بن جعفر دچار ترديد است و مشکل دارد و به ملاقات معاويه مي‌رود و از او پول دريافت مي‌کند و به خواست او اسم نحس معاويه را بر يکي از بچه‌هايش که از همسر ديگرش غير از حضرت زينب بود مي‌گذارد! 

کسي که اينجاها مي‌لغزد، وقتي که امام حسين(ع) به کربلا مي‌رود همراه او نيست و بر خودش جرئت مي‌دهد که براي امام تعيين تکليف ‌کند که آقا به سمت کوفه نرو، من براي شما امان‌نامه آورده‌ام که اين کار را کرد و از حاکم مکه آقاي عمر بن سعيد اين امان‌نامه را خدمت امام آورد(!) 
مگر تکليف امام حفظ جانش است؟! تکليف او ايثار جان در برابر وضعي است که اسلام را نابود مي‌کند. 

منتها او نمي‌فهميد و فکر مي‌کرد اگر امام جانش را نجات داد، همه چيز درست مي‌شود و لذا همراه امام نيست و اين توجيه است که بعضي مي‌گويند عبدالله از چشم نابينا بوده و ناتوان بود که در کربلا نبوده است. متاسفانه برخي از بزرگان هم مي‌گويند که عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفيه نمي‌دانستند که کار امام حسين(ع) به کجا مي‌انجامد وگرنه حتما به کربلا مي‌رفتند که اين به نظر من توجيهي بيش نيست. اگر اعتقاد به امامت و ولايت به آن بزرگوار دارند، امامي که در معرض خطر است را نبايد يک لحظه هم رهايش کرد. مگر بقيه شهداي کربلا آخر خط را مي‌دانستند؟ آنها در درجه‌اي از ولايتمداري بودند که مي‌دانستند امام زمان را نبايد رها کرد ولي اينها کم آ‌ورده بودند. 

نتيجه نداشتن درک صحيح از ولايت 

محمد حنفيه فرزند اميرالمومنين(ع) و بزرگ شده در بيت ولايت بود و ليکن درک درستي از ولايت نداشت، لذا در صفين به اميرالمومنين(ع) اعتراض مي‌کند که چرا مرا چند بار به کام دشمن فرستادي ولي حسن و حسين عليهما‌السلام که برادران من هستند را به ميدان جنگ نفرستادي که اميرالمومنين(ع) فرمود: تو فرزند من هستي ولي اينها فرزندان پيامبر هستند. آياخوش داري که با رفتن به ميدان، خطري متوجه آنها شود و نسل پيامبر از بين برود؟


اينجا بود که شرمنده شد و قبول کرد. محمد حنفيه هم به امام حسين(ع) مي‌گويد به طرف مرزها و سمت يمن برو، يعني اينکه من از شما بهتر مي‌فهمم! و اين يعني عدم ولايتمداري. 

در جريان فتنه هم برخي از کساني که با مقام ولايت از نزديک حشر و نشر داشتند و سالها با ايشان رفاقت داشتند - کسي که ما آروز داشتيم حتي يک روز در محضر ايشان باشيم تا از او بهره‌مند شويم - معرفت به ولايت ندارند و نامه به رهبري مي‌دهند و او را تهديد هم مي‌کنند و تهديد را عملي هم مي‌کنند و يا فرد ديگري که پاي امضايش مي‌آورد سرباز کوچک ولايت. او اصلا نفهميده است که ولايت يعني چه؟ چرا که اگر سرباز ولايت بود بايد مطيع محض مقام معظم ولايت باشد که وقتي ايشان به نتيجه انتخابات صحه گذاشت، حق نداري برگردي بگويي من ۹ ميليون راي داشتم و اينها را براي من نخوانده‌اند. اين به معني رد ولايت است؛ هر چقدر هم از ولايت دم زده شود. 

اگر خداوند به ما بصيرت کافي عنايت نفرمايد و به دنبال آن هم نباشيم، خيلي در معرض لغزش خواهيم بود. 

سليمان بن صرد خزاعي يک شيعه برجسته‌اي است که از نظر پايگاه اجتماعي خيلي بالاتر از حبيب ابن مظاهر است و حبيب از نظر پايگاه و جايگاه اجتماعي از او در مقام پايين‌تري بود. سليمان اين قدر روشن‌بيني دارد که وقتي خبر مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد را مي‌شنود و متوجه مي‌شود امام حسين(ع) به عنوان اعتراض رفته و در مکه مقيم شده و بيعت نمي‌کند، اول بار اوست که جلسه‌اي در خانه‌اش تشکيل مي‌دهد و به عنوان بزرگ شيعه کوفه دعوت کند که جمع شوند از جمله حبيب ابن مظاهر، مسلم ابن عوسجه و کسان ديگر هم هستند. 

سليمان آنجا مي‌گويد که آيا شما شنيده‌ايد طاغوت بني‌اميه از بين رفته و فرزند نابکارش قدرت را به دست گرفته و نواده رسول خدا(ص) در برابر او ايستاده است و حاضر به بيعت نشده است؟ اگر شما مرد ميدان هستيد و از جانتان مايه مي‌گذاريد، نامه‌اي بنويسيم و او را دعوت کنيم بيايد تا ما با ياري او باطل را از بين ببريم و حق را حاکم کرده و از اين ذلّت در حکومت بني‌اميه نجات پيدا کنيم. وي به قدري محکم صحبت نمود و وظيفه شرعي را تبيين کرد که همه سخنان او را تاييد کردند و نامه نوشتند. 

اين نخستين نامه بود که به امام حسين(ع) نوشته مي‌شد و اول امضا هم مربوط به سليمان بن صرد است و پايين نامه را حبيب ابن مظاهر امضا کرده است واين نامه براي امام حسين(ع) ارسال شد. کار سليمان به سرعت مورد استقبال و تقليد ديگران قرار گرفت و موج نامه‌نگاري خدمت امام شروع شد و از شيعه شروع و به اکثريت سني هم کشيده شد. حتي آن اواخر به قدري موج قوي‌تر شد که کساني هم که معروف به هواداري بني‌اميه بودند، ديدند اگر نامه ننويسند فردا بي‌حيثيت خواهند شد، لذا آنان هم امثال شبث ابن ربعي و قيس ابن اشعث و عمرو ابن حجاج نامه نوشتند که اينها بعدا در فاجعه کربلا نقش ايفا کردند. 

ولايتمداري؛ عقب ماندن يا تبعيت محض از امام 

منتها همين سليمان در ولايتمداري مشکل داشت. او در زمان اميرالمومنين(ع) يک جا از امامت و ولايت عقب مانده و دچار ترديد مي‌شود، لذا وقتي جنگي را ناکثين راه‌ مي‌اندازند و فتنه جمل به پا مي‌شود او به ترديد مي‌افتد که آيا مي‌شود به جنگ همسر پيامبر رفت؟ لذا به ياري اميرالمومنين(ع) نيامد!


البته خيلي‌ها نيامدند ولي او که شيعه بود، انتظار بيشتري از او مي‌رفت. 
علي(ع) پس از خاتمه جنگ جمل وقتي به کوفه آمد و سليمان به استقبال او رفت، به سليمان پرخاش کرد و فرمود: چه چيزي تو را از ياري اهل‌بيت پيامبر(ص) بازداشت؟ البته سليمان توجيه کرد و حضرت توجيه او را قابل قبول ندانست و رد کرد. لذا او به نزد امام حسن(ع) رفت و گله کرد که چرا اميرالمومنين(ع) با او اين‌گونه برخورد کرده است. 

امام حسن(ع) فرمود: چون شيعه بودي به تو اعتراض کرد، خيلي‌هاي ديگر هم نيامدند؛ تو چرا امامت را ياري نکردي؟ سليمان قول داد که جبران کند و الحق در جنگ صفين جبران کرد ولي بعد که همين امام مجتبي(ع) صلح کرد، آنجا باز از امام عقب افتاد و به امام زمان خودش توهين ‌کرد و نعوذ بالله او را مذّل المومنين ‌خواند(!) 

لذا اگر ولايتمدار محض بود آنجا يعني در جنگ جمل هم بايد مطيع مي‌بود و اينجا که امام حسن(ع) صلح مي‌کند گر چه تلخ و دردناک است، بايد مي‌پذيرفت. لذا همين سليمان با عده ديگر که ولايت را درست نفهميده بودند همان زمان خدمت امام حسين(ع) مي‌روند و فکر مي‌کردند منطق ايشان با امام حسن(ع) متفاوت است و به ايشان عرض مي‌کنند که اگر شما در مقابل معاويه بايستي ما با شما همراه هستيم (يعني صلح امام حسن را قبول نمي‌کنيم). 

امام حسين عليه‌السلام فرمود: اين چه حرفي است؟ آن بزرگوار هم امام من و هم امام شماست بايد از او اطاعت کنيد و حق هم همان است. اينها باز هم نمي‌فهميدند. بعد از شهادت امام حسن(ع) فکر کردند مواضع امام حسين(ع) متفاوت خواهد بود، دوباره به امام نامه نوشتند و شهادت امام مجتبي(ع) را تسليت گفتند و گفتند حالا اگر قصد قيام داريد ما با شما هستيم. 

حضرت فرمودند: خير، شرايط همان است که براي امام مجتبي(ع) بود. در بخش اعظم دوره امامت اباعبدالله که با معاويه معاصر بود ايشان همچون برادر عمل کرد ولي بعد از هلاکت معاويه و روي کار آمدن يزيد اوضاع عوض مي‌شود که تکليف ايشان هم تغيير مي‌يابد. اگر امام حسن(ع) هم بود و معاويه از بين مي‌رفت و يزيد روي کار مي‌آمد همان کاري که امام حسين(ع) کرد، امام حسن نيز مي‌کرد و در اين شکي نيست. 

ولايتمدار بايد اين طوري بفهمد، در حالي که سليمان اين‌گونه نبود. همين آقايي که در زمان امام حسن(ع) تند مي‌شود و به امام زمانش توهين مي‌کند که چرا صلح را پذيرفتي، وقتي که امام حسين(ع) حرکت مي‌کند و پيش از آن که به کوفه برسد و عبيدالله کوفه را گرفته است، کم مي‌آورد و جا مي‌زند و لذا مي‌بينيم که حکومت نظامي اعلام شده در کوفه را بهانه مي‌کند و به طرف کربلا نمي‌‌رود. چطور حبيب ابن مظاهر و عبدالله ابن وهب با مادر پير و همسرش رفت، تو نمي‌توانستي بروي؟! 

اهميت فوق‌العاده شکار لحظه‌ها 

لذا خودش هم فهميد که اين توجيه در پيشگاه‌الهي قابل قبول نيست و حرکت توابين را پديد آورد ولي چه فايده؟ کشته شد ولي به فرموده مقام معظم رهبري، شکار لحظه‌ها نکرد و آن لحظه لازم و به موقع نيامد به وظيفه‌اش عمل کند و موقعي آمد که ديگر چندان فايده‌اي نداشت. اگر سليمان بن صرد با آن ۴۰۰۰ نفري که همراهش قيام کردند به موقع وارد عمل شده بودند، قضايا به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و يزيد از بين رفته بود.


۷۲ نفر از صبح تا عصر روز عاشورا ۳۰ هزار نفر را معطل خودشان کرده بودند، حالا اگر۴ هزار نفر بودند و اينها خودشان را به کربلا رسانده بودند، قطعاً از پس۳۰هزار نفر بر مي‌آمدند. چون آنها دين و شرف نداشتند و با اعتقاد نبودند، منتها بموقع عمل نشد و قضايا آنگونه رقم خورد. 

اصل در سعادت تمسک به ولايت است و ولايتمدار واقعي هم خودش را در برابر مقام ولايت هيچ نمي‌بيند و به خود جرئت نمي‌دهد چون مي‌داند هر آنچه که ولايت مي‌کند، حق همان است. لذا غير از آنچه که ولي امر مي‌کند، او چيز ديگري نمي‌بيند. ولايتمداران راستين کم بوده‌اند. ولايتمدار واقعي در خانه‌اش نمي‌نشيند تا امام زمانش بر او وارد شود.
 
اينها مي‌دانند که امام حسين مي‌خواهد به طرف کوفه بيايد. سليمان و خيلي‌هاي ديگر در خانه‌هايشان نشستند تا امام وارد کوفه شود و بعد او را ياري ‌کنند. راه‌ها که بسته شد امام نتوانست وارد کوفه شود و اينها هم در جاي خويش نشستند. حال آنکه اگر ولايتمدار واقعي بودند نبايد در خانه منتظر امام مي‌شدند و بايد به استقبال ايشان مي‌رفتند؛ کاري که بعضي از ياران ولايتمدار امام کردند و بعضاً پيرمرد هم بودند و۱۵۰۰ کيلومتر فاصله مکه تا کوفه را با وسايل نقليه آن موقع طي کردند تا از مکه او را ياري کنند. 

نمونه‌هايي از ولايتمداران حقيقي 

به عنوان مثال عابس ابن ابي شبيب از همان آغاز ولايتمداري خود را نشان داد. موقعي که مسلم بن عقيل به خانه مختار آمده بود و زماني هم که مسلم نامه امام حسين(ع) را مي‌خواند و مردم گريه مي‌کردند، مي‌فهمد که بسياري از اينها از روي هيجان و احساسات آمده‌اند و لذا اگر پاي عمل پيش بيايد، پاي کار نيستند. لذا مي‌بينيم وقتي مردم گريه مي‌کنند از روي بصيرت جملات کوتاه و بسيار عميقي را بيان مي‌کند و به مسلم مي‌گويد که من از دل اينها که دارند اين‌گونه ابراز احساسات مي‌کنند خبر ندارم و تو را راجع به اينها فريب نمي‌دهم که احساس شود استقبال شده و پشتوانه محکمي داريم؛ من از خودم حرف مي‌‌زنم. اگر اهل بيت بگويند برخيز و جانت را بده آماده فداکاري هستم. به قدري در راه آنها شمشير مي‌زنم تا جانم را فدا کنم؛ چرا که از اين کار فقط رضاي خدا را مسئلت مي‌کنم. و نشست. 

حبيب ابن مظاهر برخاست و او را دعا کرد و گفت: خدا تو را رحمت کند. کوتاه سخن گفتي ولي حق را گفتي. از دل من سخن گفتي من هم مثل تو هستم. و لذا عابس تا مکه مي‌رود و از آنجا با امام همراه مي‌شود. 

يزيد بن ثبيط‌العبدي در بصره است که مي‌فهمد امام حسين(ع) در برابر يزيد ايستاده و اين ايستادگي براي امام زمانش خطر دارد، لذا نتوانست تحمل کند. او ۱۰ پسر داشت به آنان گفت من به ياري امام حسين مي‌روم و مرگ هم در پيش است. چه کسي مي‌آيد تا مرا همراهي کند؟
 
متاسفانه با انحطاطي که جامعه پيدا کرده بود ۸ پسر با پدر همراهي نکردند و تنها ۲ پسر همراه او شدند و او به ياري امام شتافت. قبل از اينکه حضرت بخواهد از مکه بيرون بيايد و لذا در بيرون مکه در سرزميني به نام ابطح چادر زد تا به استقبال امام برود. جالب اينکه به امام حسين(ع) خبر رسيد که يزيد بن ثبيط آمده و در ابطح چادر زده است. مقامش به جايي مي‌رسد که امام منتظر نمي‌شود تا او به سراغ ايشان بيايد، لذا امام حرکت کرد و رفت تا از او استقبال کند. 

جالب اينکه يزيد بن ثبيط از يک راه ديگر به سمت مکه مي‌رفت و امام حسين(ع) از يک راه ديگري. امام به ابطح که رسيدند، متوجه شدند او نيست. 
فرمود: کجاست؟ گفتند: او به ديدار شما شتافته است. فرمود: من همين جا صبر مي‌کنم تا او برگردد. امام آنجا منتظر شدند تا اينکه دو دلدار به همديگر رسيدند. او و فرزندانش در کربلا به شرف شهادت نايل آمدند. 

لذا ولايتمدار واقعي خود را در برابر مقام ولايت هيچ حساب مي‌کند و مطيع محض و بصير است و لازم هم نيست که امام حسين(ع) براي او پيکي بفرستد، خودش مي‌آيد. علي‌رغم اينکه امام به چند نفر از بزرگان بصره نامه مي‌نويسد ولي آنها نيامدند. 

انسان ولايتمدار هرگز امام را تنها نمي‌گذارد و در نبود او بي‌تاب مي‌شود. در عصر ما جانبازاني که به محضر رهبر معظم انقلاب وارد شده بودند به گونه‌اي بي‌تاب بودند که با آن مشکلات و ناراحتي جسمي اشک مي‌ريزند و از اين که به ديدار ولايت نايل شده‌اند بي‌تاب مي‌شوند! عاشق ولايت اين‌گونه است بااينکه روي ويلچر نشسته‌اند مي‌گويند اگر ديگر بار خطري متوجه نظام و ولايت باشد ما با همين وضع مي‌آييم و از ولايت دفاع مي‌کنيم. اينها خوبند و آقا هم چه خوب آنان را مي‌شناسد. معلوم مي‌شود که دلهايشان به هم راه دارد. 

حارث همداني يکي از ياران امير المؤمنين عليه‌السلام است که مرتب در خدمت حضرت بود و حضرت هم به او علاقه داشت. يک شب اميرالمؤمنين در خانه بود متوجه شد کسي در مي‌زند و حارث است که آمده به در خانه حضرت. فرمود: نصف شب چه چيز تو را به اين جا کشانده است؟ تو که شب مرا در مسجد ديدي. چه شده که اين وقت به سراغ من آمده‌‌اي؟ 

او گفت: نتوانستم بخوابم، بي‌تاب شما شده بودم، گفتم يک بار ديگر بيايم و شما را ببينم که امام آن جمله معروف را فرمود: اي حارث همداني هر کس موقع مرگ مرا خواهد ديد چه مؤمن باشد و چه منافق. مؤمن با ديدن من به رحمت حق و نجات خودش اميدوار مي‌شود و منافق با ديدن من از رحمت خداوند مأيوس مي‌شود. 

لذا عابس ابن ابي شبيب وقتي در روز عاشورا مي‌آيد از امام زمان خودش دفاع کند با اين که پيرمردي بود آنچنان قدرتي پيدا مي‌کند که دشمن در جنگ تن به تن حريف او نبود. وقتي چنين شد او را سنگباران کردند و برهنه به آغوش مرگ رفت و به شهادت رسيد. 

خيانت خواص و نخبگان 
تاريخ قابل تکرار است در عصر ما داشت يک عاشورايي ديگر رقم مي‌خورد و در اين قضيه ما نیزمثل سليمان صردها داشتيم. کساني را داشتيم که داراي سوابق طولاني با مقام ولايت بودند اما به او پشت کردند، آب به آسياب فتنه‌گران ريختند و باعث تضعيف جبهه حق در برابر جبهه باطل شدند. من يقين دارم اين افراد اگر در صحنه عاشورا بودند، در صفوف عمر سعد و زير فرمان عبيدالله قرار مي‌گرفتند و در برابر امام حسين قرار گرفته و مي‌جنگيدند. 

البته سران فتنه که اشقياي دوران هستند و تکليفشان مشخص است. چرا که کسي که در برابر حکومت ولايت بايستد کارش زار است و اگر بخواهند هم قابل اصلاح نيستند و به قدري به قهقرا رفته‌اند که نمي‌خواهند بفهمند حق چيست و لذا در همين بدبختي غوطه خواهند خورد تا اينکه با ذلت بميرند و در اين شکي نيست. اما از افراد ديگر مقاماتي را داشتيم، حتي از ميان علما کساني را داشتيم که درک درستي از ولايت نداشتند و آن روز که ولايت در معرض خطر بود، بايد او را ياري مي‌کردند. 

اگر امام حسين(ع) در واقعه عاشورا تنها ماند به خاطر خيانت خواص و نخبگان زمان بود که اينها خودشان را به دستگاه جبّار بني‌اميه فروختند و عوام هم که از اينها خط مي‌گرفتند تحت تاثير آنها امام حسين(ع) را ياري نکردند. ولي بنازم به بصيرت مردم زمان ما که در تاريخ، بي‌نظيرند. علي‌رغم‌ اينکه در طول تاريخ، فتنه‌ها موفق بوده‌اند و به ضرر جبهه حق تمام شده‌اند، در قضيه فتنه ۸۸ مردم بصير ما موفق بودند. 

مردم ما براي روحانيت، خانواده شهدا و عالم چه دانشگاهي و چه حوزوي و براي بيت امام احترام قائل هستند؛ چرا که جزو ارزش‌هاي آنان است اما خوب و دقيق فهميده‌اند اين ارزش‌ها تا موقعي استوار است که در جهت ولايت باشد و اگر با ولايت زاويه پيدا کردند هيچ اعتباري ندارند. لذا روحانيوني که با ولايت زاويه داشتند و از اصحاب و سران فتنه حمايت کردند توسط مردم طرد شدند. خانواده شهدا و فرزند شهيداني که در فتنه منحرف شده و از فتنه‌گران حمايت کردند و خواستند شهداي بزرگوارشان را خرج اين جانيان فتنه کنند، مردم حساب شهدا را از اينها جدا کردند. در مورد بيت حضرت امام هم شاهد بوديم که مردم براي بيت امام حرمت قائلند ولي تا زماني که بيت امام با ولايت باشد و باعث تقويت جبهه باطل نشوند؛ چرا که در غير اين صورت، مردم اينها را کنار خواهند گذاشت. 

دشمن، ولايتمداري مردم را نشانه گرفته است 

اين بي‌سابقه بود يعني اگر بصيرت مردم ما نبود فاجعه کربلا در سال ۸۸ تکرار شده بود، چرا که خواص ما خراب کردند ولي مردم ما به جاي اين که از خواص خط بگيرند؛ اصل را بر ولايت گذاشته بودند و هرکس با ولايت بود او را تاييد کردند و نگذاشتند فاجعه کربلا تکرار شود و حسين زمان تنها نماند. مسلم کشته نشد و عمرسعدها بي‌آبرو شدند و عبيدالله بن زيادها که سران فتنه بودند بي‌حيثيت و بي‌اعتبار شدند و به ذلت افتادند.


مفهوم مخالفش اين است که اگر اين مردم در عصر امام حسين(ع) بودند، فاجعه کربلا اتفاق نمي‌افتاد. به جرئت مي‌توان گفت اگر اين مردم بصير ما آن زمان بودند، امام حسين(ع) ياري مي‌شد و آن حوادث اتفاق نمي‌افتاد، قطعا مردم بصير ما چيزي از شهداي کربلا کم ندارند، منتها شرايط فراهم نشد که به شهادت برسند؛ چرا که به موقع وارد عرصه شدند و ولايت را ياري کردند. 

بگذريم از اين که بعضي از شهداي کربلا تا قبل از رسيدن به امام حسين(ع) در اعماق جهنم بودند و دشمن اهل‌بيت(ع) بودند و ليکن تحولي در آنها ايجاد شد و راه را پيدا کردند، در حالي که مردم ما از ابتدا ولايتمدار بودند و لذا چيزي از شهداي کربلا کم ندارند و دشمن نيز همين را هدف قرار داده است و مي‌خواهد از امت ما بگيرد که ان‌شاءالله با بصيرت والاي مردم توطئه دشمن خنثي خواهد شد و اين حکومت حق پايدار خواهد ماند تا اين که حضرت حجت(عج) ظهور نمايند. 

پرسش و پاسخ 
* آيا خواست خداوند بود که اهل و عيال امام حسين(ع) در واقعه کربلا اين‌گونه به اسارت برده شوند؟ 
خواست خداوند هرگز غير قابل قبول نيست و او چيز بدي را نمي‌خواهد. بالاخره اسارت بردن خاندان رسول خدا(ص) هرگز در پيشگاه الهي چيزي پسنديده‌اي نيست و خداوند اين‌گونه نخواسته است اما در مقدّرات الهي اين‌گونه است که اگر مردمي به چنين قهقرايي برسند، کارشان به اينجا مي رسد که خاندان پيامبر را هم به اسارت ببرند. 

* چرا حضرت عباس(ع) در صحنه عاشورا اذن جهاد نداشته است؟ 
حضرت عباس(ع) شجاعت اميرالمومنين(ع) را به ارث برده و مرد ميدانهاي سخت است ولي در اوج ولايتمداري است و تابع ولايت است. امام حسين(ع) فرمود که اين علم را که نماد سپاه ماست را در دست داشته باش و در قلب سپاه بايست. چون که ايشان به قدرت شناخته مي‌شد. حرم وقتي مي‌بينند اين پرچم به دست حضرت عباس است اميدوار مي‌شوند و اگر دست کس ديگري باشد آن اطمينان و اعتماد را ندارد. 

لذا تا موقعي که امام حسين(ع) او را مامور آوردن آب نکرد، آن حضرت به ميدان نرفت و در اطاعت کامل ولي خودش بود و همچون او تمام مصائب را تحمل کرد. همه اميدش اين بود که بتواند خواسته وليّ خودش را برآورده سازد. منتها وقتي آن تير به مشکش مي‌خورد و آبها مي‌ريزد و دستان مقدسش قطع مي‌شود، ناراحت است از اينکه چرا نتوانسته وظيفه‌اي را که امام از او خواسته به انجام برساند. منتها به درجه‌اي مي رسد که امام حسين(ع)چنان به سوي او مي‌آيد که خود را از بالاي اسب به پايين پرتاب مي‌کند. راجع به هيچ کدام از شهداي کربلا امام حسين(ع) اين‌گونه عمل نکرد. با شهادت حضرت عباس بود که فرمود: کمرم شکست. 

* گويا جريانات انحرافي از بدو شروع انقلاب اسلامي مثل نهضت آزادي، اصلاحات و دوم خرداد همه و همه يک پروسه غربالگري طبيعي را به اذن خداوند همراه داشته‌اند که خود منشاء خير و برکت بوده است. نظر شما چيست؟ اصلا بايد تصفيه‌ها و پالايش صورت گيرد تا آن گوهرهاي ناب بيرون آيد و اين تصفيه‌ها در فتنه‌ها اتفاق مي‌افتد؛ چرا که فتنه در معني لغوي گداختن سنگ طلا در آتش است که آن ناخالصي‌هايش گرفته مي‌شود. اين پروسه در زمان اميرالمومنين(ع) هم پيش آمد و نوعي غربال شدند و عده‌اي معدود باقي ماندند. 

در انقلاب ما همه اول به انقلاب پيوسته بودند، ولي وقتي يک‌سري پست و مسئوليت‌ها به عده‌اي داده نشد، کنار کشيدند و با حضرت امام مسئله پيدا کردند. همين‌طور زماني که بعضي‌ها اهدافي که داشتند محقق نشد به بيراهه رفتند. يعني به طور کلي نمي‌توان به سوابق اميد داشت که روزي آدم را نجات دهد.

گزارش تصویری از تحصن امت حزب الله مقابل ارشاد(۲)


مرحله مراجعه به مسئولين در همين مقطع زماني متوقف و براي محصور نماندن ميدان عمل امت حزب الله ، برنامه تحصن نامحدود پس از اقامه نماز ظهر و عصر پايان يافته اعلام گرديد....
بخشی از اطلاعیه انصارحزب الله پس ازپایان تحصن:براين اساس سازمان اجرايي انصار حزب الله اعلام مي دارد درصورت عدم توقف نمايش عمومي فيلم مستهجن "من مادر هستم" ، در راستاي اجراي بخش دوم بند "م" وصيت نامه امام خميني (ره) متدينين را با اطلاع رسانی از مبادی رسمی خود به ميدان عمل دعوت و اقدام مقتضی در جلوگيري از اشاعه رسمي فحشا انجام خواهد شد. لذا به اطلاع عموم متدينين مي رساند برنامه هاي بعدي متعاقبا از مبادي رسمي اطلاع رساني انصار حزب الله اعلام خواهد شد. 

بخش دوم بند"م"وصيت نامه امام (ره) اجرایی می شود


در راستاي اجراي بخش دوم بند "م" وصيت نامه امام خميني (ره) متدينين را با اطلاع رسانی از مبادی رسمی خود به ميدان عمل دعوت و اقدام مقتضی در جلوگيري از اشاعه رسمي فحشا انجام خواهد شد.
به گزارش پایگاه خبری انصارحزب الله ، پس از اعلام پایان تحصن مقابل وزارت ارشاد سازمان اجرایی اجرایی انصار حزب الله اطلاعيه ای به شرح ذیل صادر کرد:

بدينوسيله به اطلاع مي رساند دقايقي پيش از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۱ آذر امت حزب الله براساس وعده قبلي و به دنبال عدم توقف نمايش عمومي فيلم سراسر ابتذال "من مادر هستم" براي تحصن در برابر ساختمان وزارت ارشاد درخيابان كمال الملك حاضر شدند و بر اين اساس بخش اول از ترتيبات بند "م" وصيت نامه امام خميني(ره) توسط متدينين به اجرا درآمد. 

لازم به ذكر است براساس تجارب قبلي و به دنبال اينكه مسجل گرديد مسئولين سازمان سينمايي وزارت ارشاد به دنبال خريد زمان براي تكميل فرايند نمايش اين فيلم هستند. بنا به صلاحديد مرحله مراجعه به مسئولين در همين مقطع زماني متوقف و براي محصور نماندن ميدان عمل امت حزب الله ، برنامه تحصن نامحدود پس از اقامه نماز ظهر و عصر پايان يافته اعلام گرديد. 

براين اساس سازمان اجرايي انصار حزب الله اعلام مي دارد درصورت عدم توقف نمايش عمومي فيلم مستهجن "من مادر هستم" ، در راستاي اجراي بخش دوم بند "م" وصيت نامه امام خميني (ره) متدينين را با اطلاع رسانی از مبادی رسمی خود به ميدان عمل دعوت و اقدام مقتضی در جلوگيري از اشاعه رسمي فحشا انجام خواهد شد. لذا به اطلاع عموم متدينين مي رساند برنامه هاي بعدي متعاقبا از مبادي رسمي اطلاع رساني انصار حزب الله اعلام خواهد شد. 

نحوه شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام



نحوه شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام

شهادت حضرت رقیه,نحوه شهادت حضرت رقیه(س),زندگي نامه حضرت رقیه (س)

 شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام
عمه، بابایم کجاست؟
اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»
لحظه های بی قرار
این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد.
گل نازدانه پدر
رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!
رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.
رقیه... رقیه صبور! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.
غربتِ خرابه
یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!
باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند.
آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.
متاب ای ماه، متاب!
امشب، غم گین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دل گیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر می کوبند. امشب چشمه های آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!
آرام نازنین عمه
آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن ها و تازیانه ها و آتش خیمه های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت های نیلی و اسیری و بیابان های بی رحمی. بگو از بی شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می روی. سفر به سلامت!
اندوه هجرت
امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ می پاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار می پژمرد، زار می نالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.
تو را چه بنامم
تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.
میلاد نوگل امام حسین علیه السلام
امام حسن مجتبی علیه السلام ، به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیه السلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیه السلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش می فرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.
بی مادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاری های حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش های حضرت امام حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.
رقیه در کربلا
از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه ای از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت های او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:
من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنه ام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم های دل امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.
رقیه و سجاده پدر
گاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست های کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.
رقیه در راه شام
کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.
رقیه در خرابه شام
بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.
رقیه و خواب پدر
سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.
این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.
پرواز به سوی پدر
وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.
وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام
وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.
راز دل با پدر
هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:
پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟
پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.
شام، حرم یادگار حسین علیه السلام
رقیه کوچک و یادگار حسین علیه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبره ای به روی قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده ای است.
شهادت حضرت رقیه در سروده شاعران
سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم     روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم
تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد     ناامید از همه کس روی به زینب علیهاالسلام کردم
* * *
اشک یتیم
ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم     رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم
پژمرد گل روی تو از تابش خورشید     در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شرای عمه دگر کاسه صبرم     بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار پدر گشته دل من     بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق     چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا می کشد ای عمه     پیش نظر مردم بیگانه بگرییم

روایات اهل بیت درباره ثواب گریه در عزای سیدالشهداء



روایات اهل بیت درباره ثواب گریه در عزای سیدالشهداء

احاديث,حديث,احاديث محرم,حديث در مورد محرم

روایات اهل بیت درباره ثواب گریه در عزای سیدالشهداء
اشک و عشق، سوز دل عشاقی است که در مسیر وصال به مراد خود سر از پا نشناسند و چشمه های بهشت ازچشمانشان می چکد اینان در فراق امام مظلوم خود لباس ماتم بر تن می کنند سرشک غم و اندوه عجب حکایت غریبی است که آنگاه از جان برمی آید و بر دامن می نشیند.
روایاتی از اهل بیت (ع) درباره ارزش اشک در ماتم شهید کربلا را از از کتاب ارزشمند کامل‌الزیارات تقدیم عشاق سیدالشهداء سید جوانان اهل‌ بهشت می‌نماید:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع : إِنَّ الْبُکَاءَ وَ الْجَزَعَ مَکْرُوهٌ لِلْعَبْدِ فِی کُلِّ مَا جَزِعَ- مَا خَلَا الْبُکَاءَ وَ الْجَزَعَ عَلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍ‏ع فَإِنَّهُ فِیهِ مَأْجُور
حضرت ابى عبد اللَّه علیه السّلام ‏فرمودند:
جزع نمودن و گریستن براى بنده در تمام امور مکروه و ناپسند است مگر گریستن و جزع کردن بر حسین بن علىّ علیهما السّلام زیرا در گریستن بر او اجر و ثواب وجود دارد گریه کننده اجر می برد.

********************

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ ذُکِرَ الْحُسَیْنُ ع عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَیْنِهِ [عَیْنَیْهِ‏] مِنَ الدُّمُوعِ مِقْدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ یَرْضَ لَهُ بِدُونِ الْجَنَّه.
حضرت ابو عبد اللَّه علیه السّلام فرمودند:
اگر در نزد کسى که از حضرت حسین بن على علیهما السّلام یادی بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود اجر او با خدا است و حق تعالى به کمتر از بهشت براى او راضى نخواهد بود.

********************

عَنْ أَبِی عُمَارَةَ الْمُنْشِدِ قَالَ مَا ذُکِرَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ ع عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فِی یَوْمٍ قَطُّ فَرُئِیَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ مُتَبَسِّماً قَطُّ إِلَى اللَّیْل.
ابى عماره منشد گفت:
هرگز نشد یادی از حسین بن على علیهما السّلام نزد ابى عبد اللَّه جعفر بن محمّد علیهما السّلام صورت گیرد و آن جناب تا شب متبسّم و خندان دیده شوند.(هرگاه نزد امام صادق ع یادی از امام حسین ع می شد دیگر کسی آن حضرت را تا شب خندان نمی دید.)

********************

عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ع یَقُولُ مَنْ قَطَرَتْ عَیْنَاهُ فِینَا قَطْرَةً وَ دَمَعَتْ عَیْنَاهُ فِینَا دَمْعَةً بَوَّأَهُ اللَّهُ بِهَا فِی الْجَنَّةِ غُرَفاً یَسْکُنُهَا أَحْقَاباً وَ أَحْقَاباً.
حضرت على بن الحسین علیهما السّلام مى‏فرمودند: کسى که از دو چشمش قطره‏اى اشک در راه ما بیاید خداوند متعال در بهشت غرفه‏اى به او عطاء فرماید که روزگارهای بسیاری در آن سکنا گزیند.
هرگاه یاد قتلگاه می افتم اشک چشمانم را فرا می گیرد.

********************

أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: بَکَى عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلَى أَبِیهِ حُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ص عِشْرِینَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِینَ سَنَةً وَ مَا وُضِعَ بَیْنَ یَدَیْهِ طعاما [طَعَامٌ إِلَّا بَکَى عَلَى الْحُسَیْنِ حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ قَالَ ا‏نَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ إِنِّی لَمْ أَذْکُرْ مَصْرَعَ بَنِی فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِی الْعَبْرَةُ لِذَلِک.
ابى عبد اللَّه علیه السّلام فرمودند:
حضرت على بن الحسین صلوات اللَّه علیهما مدت بیست یا چهل سال بر پدرشان گریستند و طعام و غذائى نبود که در مقابل حضرت بگذارند مگر آنکه آن حضرت به یاد امام حسین علیه السّلام گریه مى‏کردند تا جایى که غلام حضرت محضر مبارکش عرض نمود:
فدایت شوم اى پسر رسول خدا مى‏ترسم که شما هلاک شوید.
حضرت فرمودند:
إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏.
تنها درد دل و غم خود را با خدا می گویم و از لطف و کرم بى‏اندازه او چیزى می دانم که شما نمى‏دانید. سپس فرمودند:
هیچ گاه محل کشته شدن فرزندان فاطمه علیها السّلام را به یاد نمى‏آورم مگر آنکه حزن و غصه حلقوم من را مى‏فشارد.

********************

حضرت یوسف و امام حسین (ع):
قَالَ أَشْرَفَ مَوْلًى لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع وَ هُوَ فِی سَقِیفَةٍ لَهُ سَاجِدٌ یَبْکِی فَقَالَ لَهُ یَا مَوْلَایَ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ أَ مَا آنَ لِحُزْنِکَ أَنْ یَنْقَضِیَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیْهِ وَ قَالَ وَیْلَکَ أَوْ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ وَ اللَّهِ لَقَدْ شَکَا یَعْقُوبُ إِلَى رَبِّهِ فِی أَقَلَّ مِمَّا رَأَیْتَ حَتَّى قَالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ أَنَّهُ فَقَدَ ابْناً وَاحِداً وَ أَنَا رَأَیْتُ أَبِی وَ جَمَاعَةَ أَهْلِ بَیْتِی یُذْبَحُونَ حَوْلِی.
قَالَ وَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع یَمِیلُ إِلَى وُلْدِ عَقِیلٍ فَقِیلَ لَهُ مَا بَالُکَ تَمِیلُ إِلَى بَنِی عَمِّکَ هَؤُلَاءِ دُونَ آلِ جَعْفَرٍ فَقَالَ إِنِّی أَذْکُرُ یَوْمَهُمْ مَعَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع فَأَرِقُّ لَهُمْ.
غلام حضرت على بن الحسین علیهما السّلام به صفّه سر پوشیده‏اى که متعلّق به امام سجّاد علیه السّلام بود و آن جناب در آنجا پیوسته در حال سجود و گریه بودند نزدیک شد و به حضرت عرض نمود:
اى آقاى من، اى على بن الحسین آیا وقت آن نشده که حزن و غصّه شما به پایان برسد؟
حضرت سر مبارک از زمین برداشته و متوجّه او شده و فرمودند:
واى بر تو ،به خدا قسم حضرت یعقوب در حادثه‏اى بسیار کمتر و واقعه‏اى ناچیزتر از آنچه من دیدم به پروردگار شکایت نمود و اظهار کرد: یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ (وا اسفا بر فراق یوسفم).
با اینکه ایشان تنها یک فرزندش را از دست داده بود ولى من دیدم که پدرم و جماعتى از اهل بیت من را در اطرافم سر بریدند.

********************

ملاک احترام امام سجاد (ع)
راوى گفت: حضرت على بن الحسین علیهما السّلام به فرزندان عقیل میل و توجّه خاصّى داشتند. به حضرت عرض شد: چه طور به این بنى اعمامتان (اولاد عقیل) توجّه و تمایل بیشتری دارید نسبت به آل و فرزندان جعفر؟
حضرت فرمودند:
حسین علیه السّلام اشک هر مؤمنى مي‏باشد.

********************

ویژگی خاص امام حسین (ع)
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ ع أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ لَا یَذْکُرُنِی مُؤْمِنٌ إِلَّا اسْتَعْبَر
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
حضرت حسین بن على فرمودند: من کشته اشک هستم، هیچ مؤمنى من را یاد نمى‏کند مگر آنکه با یاد من اشک بر دیدگانش حلقه می زند.

به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

حضرت قاسم,شهادت حضرت قاسم,حضرت قاسم بن الحسن

 

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مى‏كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است، شادمانى است.

طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى‏شود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟ »آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟

نوشته ‏اند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏اى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شيرين‏تر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم‏»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثه‏اى رخ مى‏ دهد.

حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مى‏آيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مى‏آيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آيد.زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى كوچك.كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمى‏رفت.هر كس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏كرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)

ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.نوشته‏اند: «فجعل يقبل يديه و رجليه‏» (1) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مى‏كند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت: بيا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.

اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مى‏گويد:يكمرتبه ما بچه‏اى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمه‏اى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمى‏رود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (2) گويى اين بچه پاره‏اى از ماه بود،اينقدر زيبا بود.همان راوى مى‏گويد:قاسم كه داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشكش مى‏ريخت.رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مى‏كردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.

هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (3)

اين مردى كه اينجا مى‏بينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.

جناب قاسم به ميدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه‏»قاسم بلند شد.راوى مى‏گويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كرده‏اند، چشم چشم را نمى‏بيند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت

هيچ كس نمى‏داند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمى‏كنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.بعد به من گفت:فلانى! خواهش مى‏كنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم).در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مى‏كند و از شدت درد پاهايش را به زمين مى‏كوبد(و الغلام يفحص برجليه) (5) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مى‏گويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته‏» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:
1) اين عبارت در مقاتل به اين صورت است:«فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له‏»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).
2) مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص‏106.
3) بحار الانوار ج 45/ص 34.
4) همان،ص 35.
5 و 6) مقتل الحسين مقرم،ص 332